دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٢٠٧
٣١ - أ كلّ يوم لآل
المصطفى قمر ***** يهوى بوقع العوالى و المباتير؟!
٣٢ - و كلّ يوم لهم بيضاء صافية ***** يشوبها الدهر من رنق و تكدير
٣٣ - مغوار قوم يروع الموت من يده ***** أمسى و أصبح نهيا للمغاوير
٣٤ - و أبيض الوجه مشهور تغطرفه ***** مضى بيوم من الأيّام مشهور
٣٥ - مالى تعجّبت من همّى و نقرته ***** و الحزن جرح بقلبى غير مسبور
٣١ - رواست كه هر روز از خاندان مصطفى، با ضرب تيغ و سنان، قمرى بر
زمين افتد؟
٣٢ - و هر روز چشمهى زلال آنان با حوادث روزگار، تيره و تار گردد؟
٣٣ - جنگجوى قوم كه ديو مرگ از چنگالش مىگريخت، اينك در پنجهى غارتگران اسير است.
٣٤ - سپيدچهرهاى كه با كبر و ناز مىگذشت، در روز عاشورا ديده از جهان بربست.
٣٥ - شما را چه مىشود كه از چهرهى غمين و ديدگان فرورفتهام
درشگفتى؟ جراحت قلبم عميق گشته و التيام نمىگيرد.
٣٦ - بأىّ طرف أرى
العلياء إن نضبت ***** عينى؟ و لجلجت عنها بالمعاذير
٣٧ - ألقى الزمان بكلم غير مندمل ***** عمر الزمان و قلب غير مسرور
٣٨ - يا جدّ لا زال لى همّ يحرّضنى ***** على الدموع و وجد غير مقهور
٣٩ - و الدمع يخفره عين مؤرّقة ***** خفر الحنيّة عن نزع و توتير
٤٠ - إنّ السلوّ لمحظور على كبدى ***** و ما السلوّ على قلب بمحظور١
٣٦ - با كدام چشم سوى معالى و ارجمندى بنگرم كه ديدگانم خشك شده،
چارهپذير نباشد.
٣٧ - با روزگار، با زخمى جانكاه روبرو شوم، تا عمر باقى است، و هم قلبى كه خرّم و شادان نيست.
٣٨ - يا جدّاه! غم جانكاه و سوز درونم در اختيار نباشد. خواهم آبى از ديدگان بر آتش دل بيفشانم.
٣٩ - ديدهى بىخوابم خيانت كرده از ريزش اشك دريغ دارد، همچون كمان سخت كه از اطاعت كماندار سرپيچد.
٤٠ - تسلاّى خاطر بر دل من حرام است، با آنكه بر هيچ دلى حرام نباشد.
***
قصيده:
١ - راحل أنت و الليالى
تزول ***** مضرّ بك البقاء الطويل
٢ - لا شجاع يبقى فيعتنق الب ***** يض و لا آمل و لا مأمول
٣ - غاية الناس فى الزّمان فناء ***** و كذا غاية الغصون الذبول
٤ - إنما المرء للمنيّة مخبوء و لل ***** طعن تستجمّ الخيول
٥ - من مقيل بين الضلوع إلى ط ***** ول عناء و فى التراب مقيل
١ - از اين سرا كوچ خواهى كرد، روزگار هم نخواهد ماند. دير زيستن
درد بىدرمانى است.