دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٢٠٥
قصيده:
١ - صاحت بذودى بغداد
فآنسنى ***** تقلّبى فى ظهور الخيل و العير
٢ - و كلّما هجهجت بى عن منازلها ***** عارضتها بجنان غير مذعور
٣ - أطغى على قاطنيها غير مكترث ***** و أفعل الفعل فيها غير مأمور
٤ - خطب يهدّ دنى بالبعد عن وطنى ***** و ما خلقت لغير السرج و الكور
٥ - إنّى و إن سامنى ما لا اقاومه ***** فقد نجوت و قدحى غير مقمور
١ - بغداد، فريادم بركشيد كه برون شو! و من بر پشت سمند و تكاور،
با خاطرى آرام.
٢ - هرچند از اينسو به آنسويم كشاند، با شهامت و جلادت بيشتر در برابر خود يافت.
٣ - بىواهمه بر شهر بغداد بتازم و بىمحابا آنچه خواهم كنم.
٤ - فتنه برخاست و آوارهى ديارم كرد، مرا آفريدند كه بر صدر زين جاى گيرم يا جهاز شتران، نه بر بالش نرم در كنار زنان.
٥ - هرچند از مقابله و دفاع ناتوان ماندم، بدون باخت، از معركه جان
بهدر بردم.
٦ - عجلان ألبس وجهى كلّ
داجية ***** و البرّ عريان من ظبى و يعفور
٧ - و ربّ قايلة و الهمّ يتحفنى ***** بناظر من نطاف الدمع ممطور
٨ -: خفّض عليك فللأحزان آونة ***** و ما المقيم على حزن بمعذور
٩ - فقلت: هيهات فات السمع لائمه ***** لا يفهم الحزن إلاّ يوم عاشور
١٠ - يوم حدى الظعن فيه بابن فاطمة ***** سنان مطّرد الكعبين مطرور
٦ - با شتاب، در سياهى شب روى نهان كردم، آنگاه كه بيابان از دد و
دام عريان گشت.
٧ - و سوز دل، اشك بر رخسارم مىباريد. گويندهاى گفت:
٨ - آرام گير و درد را بر خود هموار كن! زيرا براى اندوه و غم وقت بسيار است.
٩ - گفتم: هيهات! پندت به موقع نيست، غم و اندوه جز در روز عاشورا به دلم راه نمىيابد.
١٠ - روزىكه در آن پسر فاطمه، با ناوك تيرى دو پهلو و تيز آواى
رحيل بركشيد،
١١ - و خرّ للموت لا كفّ
تقلّبه ***** إلاّ بوطىء من الجرد المحاضير
١٢ - ظمأن سلّى نجيع الطعن غلّته ***** عن بارد من عباب الماء مقرور
١٣ - كأنّ بيض المواضى و هى تنهبه ***** نار تحكّم فى جسم من النور
١٤ - للّه ملقى على الرّمضاء عضّ به ***** فم الرّدى بين إقدام و تشمير
١٥ - تحنو عليه الرّبى ظلاّ و تستره ***** عن النواظر أذيال الأعاصير
١١ - و به خاك درغلطيد، بىپرستار و غمخوار، پرستارش سمّ ستوران،
غمخوارش تيغ ساربان.
١٢ - با لب تشنه، نيزهى جانستان در دلش جا گرفت، سوز تشنگى و آرزوى آب گوارا از خاطرش برد.
١٣ - گويا شمشيرهاى تيز و برّان كه در پيكرش جا مىگرفت، آتشى بود كه بر خرمنى از نور درمىگرفت.
١٤ - خدا را. بر ريگزار تفتيدهى كربلا، پيكرى نگون است كه از نيش هيولاى مرگ پارهپاره و غرق خون است.