دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٢٠٤
٤٣ - ساربان در پى شترانى مىدود كه از لاغرى چون كماناند، سركش آنها از بيم تازيانه مطيع گشته و او بر كفل دامها مىنوازد.
٤٤ - چنان تند و سريع در اهتزازند كه پندارى گردن شتران، پيشاپيش، جدا از تنشان دوان است.
٤٥ - گفتم: بايست! گرچه دامنم پرغبار است، دلى در سينه دارم كه از
فراق ياران در تبوتاب است.
٤٦ - بالطفّ حيث غدا
مراق دمائها ***** و مناخ اينقها ليوم جلادها
٤٧ - ألفقر من أرواقها و الطير من ***** طرّاقها و الوحش من عوّادها
٤٨ - تجري لها حبب الدموع و إنّما ***** حبّ القلوب يكنّ من أمدادها
٤٩ - يا يوم عاشوراء كم لك لوعة ***** تترقّص الأحشاء من ايقادها
٥٠ - ما عدت إلاّ عاد قلبى غلّة ***** حرّى و لو بالغت في إبرادها
٤٦ - در اين صحراى «طف» كه قربانگاه شهيدان و نبردگاه دليران بود.
٤٧ - اينك رواقش خشك و سوزان، پناهندهاش مرغان آسمان، زائرش وحش بيابان است.
٤٨ - دانههاى اشكى بر اين زمين ريزان است كه سوز و گداز عشقش مددكار است.
٤٩ - اى عاشوراى حسين! شعلههاى جانسوزت تاروپود مرا بسوخت.
٥٠ - هرساله به سوز درونم دامن زنى، هرچند به خاموشى آن بكوشم.
٥١ - مثل السليم مضيضة
آناؤه ***** خزر العيون نعوده بعدادها
٥٢ - يا جدّ لازالت كتائب حسرة ***** تغشى الضمير بكرّها و طرادها
٥٣ - أبدا عليك و أدمع مسفوحة ***** إن لم يراوحها البكاء يغادها
٥٤ - هذا الثناء و ما بلغت و إنّما ***** هى حلبة خلعوا عذار جوادها
٥٥ - أ أقول: جادكم الربيع؟ و أنتم ***** فى كلّ منزلة ربيع بلادها
٥١ - چون مارگزيده روزگارم تلخ و دردبار و چشمم در تب و تاب است.
٥٢ - اى جدّ والاتبار! سپاه غم و حسرت، همواره بر دلم مىتازد: حمله مىكند و مىستيزد.
٥٣ - سيلاب اشكم ريزان است، اگر شبانگاهم دريغ كند، صبحگاهان روان است.
٥٤ - اين بود ثنا و ستايشم و رسا نيست، بلى هركسى به ميدان تازد، مهار سمند را از كف بگذارد.
٥٥ - آيا بگويم: «تربتت سيراب باد»؟ كه شما خود باران رحمتيد و ابر
بهاران.
٥٦ - أم استزيد لكم علاّ
بمدائحى؟! ***** أين الجبال من الربى و وهادها؟!
٥٧ - كيف الثناء على النجوم إذا سمت ***** فوق العيون إلى مدى أبعادها؟!
٥٨ - أغنى طلوع الشمس عن أوصافها ***** بجلالها و ضيائها و بعادها١
٥٦ - با مدح و ثنايم، ارج و منزلت شما را بيفزايم؟! شما بر قلّهى
كوهساران و من در تپّه و هامون!
٥٧ - با چه زبان به ستايش اختران خيزم كه بر طاق آسمان همطراز كهكشان باشند؟
٥٨ - خورشيد كه با روشنى و جلال مىدمد، از ستايش ما بىنياز است.
***