دانشنامه شعر عاشورایی - محمد زاده، مرضیه - الصفحة ٢٠٣
٣١ - إنّ الخلافة أصبحت
مزويّة ***** عن شعبها ببياضها و سوادها
٣٢ - طمست منابرها علوج امّية ***** تنزو ذئابهم على أعوادها
٣٣ - هي صفوة اللّه التي أوحى لها ***** و قضى أوامره إلى أمجادها
٣٤ - أخذت بأطراف الفخار فعاذر ***** أن يصبح الثقلان من حسّادها
٣٥ - ألزهد و الأحلام فى فتّاكها ***** و الفتك لو لا اللّه في زهّادها
٣١ - اينك خلافت اسلامى از مسير خود منحرف است، ديگر به رشد و صلاح
امّت اميد نتوان برد. (خلافت راستين پيامبر كنار زده شد و هرچه از سياهى و سپيدى
آن بر جاى مانده بود بر باد رفت.)
٣٢ - بىدينان گردن كلفت اموى، منبر و جايگاه خلافت را بردند و ياد آن را از خاطرهها محو كردند و گرگان درندهى آنان بر آن منبرها برجستند.
٣٣ - خلافت، ويژه برگزيدگان خداست كه به آنان الهام بخشيد و كفيل دين و آئين ساخت.
٣٤ - به تمام افتخارات چنگ يازيده و ويژهى خود ساختند، ملامتى نيست كه جن و انس به حسادت برخاستند.
٣٥ - پارسائى و بردبارى، منشگستاخان خونريز، خونريزى و جلادت -
اگر از خدايشان بيم نبود - روش زاهدان گوشهگير.
٣٦ - عصب يقمّط بالنجاد
وليدها ***** و مهود صبيتها ظهور جيادها
٣٧ - تروي مناقب فضلها أعداؤها ***** أبدا و تسنده إلى أضدادها
٣٨ - يا غيرة اللّه اغضبي لنبيّه ***** و تزحزحى بالبيض عن أغمادها
٣٩ - من عصبة ضاعت دماء محمّد ***** و بنيه بين يزيدها و زيادها
٤٠ - صفدات مال اللّه ملء أكفّها ***** و أكفّ آل اللّه فى أصفادها
٣٦ - خاندانى كه نوزادان خود را با يراق جنگ در «قماط» پيچند و به
جاى گهواره در صدر زين جاى دهند.
٣٧ - حديث آزادگى و كمالاتشان بر زبان دشمنان، كه همواره از رقيبان روايت كنند.
٣٨ - اى خشم خداى! بپاخيز و به خاطر پيامبرش بر دشمنان بتاز، و شمشير تيز از نيام بركش١!
٣٩ - بتاز بر آن گروهى كه خون محمّد و خاندانش را به خاطر يزيد و زياد تباه كرده و بر زمين ريختند.
٤٠ - حقوق الهى را چنگچنگ به يغما برند و دست خاندان الهى را در
غل و زنجير كشند.
٤١ - ضربوا بسيف محمّد
أبناءه ***** ضرب الغرائب عدن بعد ذيادها
٤٢ - قد قلت للركب الطلاح كأنّهم ***** ربد النسور على ذرى أطوادها
٤٣ - يحدو بعوج كالحنى أطاعه ***** معتاصها فطغى على منقادها
٤٤ - حتّى تخيّل من هباب رقابها ***** أعناقها فى السير من أعدادها
٤٥ - قف بى و لو لوث الأزار فإنّما ***** هى مهجة علق الجوى بفؤادها
٤١ - با شمشير محمّد، در پى آل و تبار او تاخته به هرسو راندند،
چونانكه شتران غريبه را از سر آبگاه برانند.
٤٢ - گفتم كاروان خسته و رنجور را كه چون عقابهاى خاكسترى بر قلّهى كوهساران روان است.