شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٢٧ - در بيان كسى كه سخنى گويد كه حال او مناسب آن سخن و آن دعوى نباشد چنان كه كفره، و لئن سألتهم من خلق السموات و الأرض ليقولن الله، خدمت بت سنگين كردن و جان و زر فداى او كردن چه مناسب باشد با جانى كه داند كه خالق سموات و ارض و خلايق الهى است سميعى، بصيرى
و بانو بيم رسيدن او را به شوى. آن چه كنيز را مىبرد عشق بود و آن چه بانو را مىراند بيم.
اين دو رفتن را به سير عارف و زاهد همانند مىكند. عارف با شناختى كه دارد شتابان مىرود و زاهد از بيمى كه دارد نگران و با تأنى گام بر مىدارد.
آيهاى را كه به گفته بسيارى از مفسران در باره قيامت است بر روز عمر عارف منطبق مىسازد. و مقصود اين است كه عارف در مدت يك روز از عمر خود چندان از موهبتهاى الهى برخوردار مىگردد كه ديگران در پنجاه هزار سال. زاهد را نيز هر چند موهبتى است، اما در پايه عارف نيست و اين تفاوت در سيرى كه از روى عشق باشد و سيرى كه از روى ترس است آشكار مىشود چرا كه عشق وصف خداست و ترس وصف بنده. و عاشقان محمولان حقاند:
|
باش تا روزى كه محمولان حق |
اسب تازان بگذرند از نه طبق |
|
|
تعرج الروح اليه و الملك |
من عروج الروح يهتز الفلك |
|
٣٤٤٠- ٣٤٣٩/ ١ اما زاهد حامل است و بايد رياضتها بكشد تا به رتبت محمول برسد يا نه، و بود كه عنايت حق زاهد را نيز شامل گردد و آن هنگامى است كه او از خود رها شود. نيكلسون حديثى را به نام حديث قدسى از حسن بصرى آورده است: «اذا كان الغالب على العبد الاشتغال بى جعلت بغيته و لذاته فى ذكرى. فإذا جعلت بغيته و لذاته فى ذكرى عشقنى و عشقته فاذا عشقنى و عشقته رفعت الحجاب فيما بينى و بينه.»
|
چون رسيد آن زن به خانه در گشاد |
بانگ در در گوش ايشان در فتاد |
|
|
آن كنيزك جست آشفته ز ساز |
مرد بر جست و در آمد در نماز |
|
|
زن كنيزك را پژوليده بديد |
در هم و آشفته و دنگ و مريد |
|
|
شوى خود را ديد قائم در نماز |
در گمان افتاد زن ز آن اهتزاز |
|
|
شوى را برداشت دامن بىخطر |
ديد آلوده منى خصيه و ذكر |
|
|
از ذكر باقى نطفه مىچكيد |
ران و زانو گشته آلوده و پليد |
|
|
بر سرش زد سيلى و گفت اى مهين |
خصيه مرد نمازى باشد اين؟ |
|
|
لايق ذكر و نماز است اين ذكر |
وين چنين ران و زهار پر قذر |
|
ب ٢٢٠٤- ٢١٩٧