شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠١ - مريدى در آمد به خدمت شيخ، و از اين شيخ پير سن نمىخواهم، بلكه پير عقل و معرفت،
چرا كه طالب اين علم از جسم گذشته و به روح پيوسته است.
|
ره شناسى مىببايد با لباب |
هر رهى را خاصه اندر راه آب |
|
١٤٥٨/ ٤
|
آن مريد ساده از تقليد نيز |
گريهاى مىكرد وفق آن عزيز |
|
|
او مقلدوار همچون مرد كر |
گريه مىديد و ز موجب بىخبر |
|
|
چون بسى بگريست و خدمت كرد و رفت |
از پيش آمد مريد خاص، تفت |
|
|
گفت اى گريان چو ابر بىخبر |
بر وفاق گريه شيخ نظر |
|
|
الله الله الله اى وافى مريد |
گر چه در تقليد هستى مستفيد |
|
|
تا نگويى ديدم آن شه مىگريست |
من چو او بگريستم، كآن منكرى است |
|
|
گريه پر جهل و پر تقليد و ظن |
نيست همچون گريه آن مؤتمن |
|
|
تو قياس گريه بر گريه مساز |
هست زين گريه بد آن راه دراز |
|
|
هست آن از بعد سى ساله جهاد |
عقل آن جا هيچ نتواند فتاد |
|
|
هست ز آن سوى خرد صد مرحله |
عقل را واقف مدان ز آن قافله |
|
|
گريه او نه از غم است و نه از فرح |
روح داند گريه عين الملح |
|
|
گريه او خنده او آن سرى است |
ز آن چه وهم عقل باشد آن برى است |
|
|
آب ديده او چو ديده او بود |
ديده ناديده ديده كى شود |
|
|
آن چه او بيند نتان كردن مساس |
نه از قياس عقل و نه از راه حواس |
|
ب ١٣١٠- ١٢٩٧ آن مريد ساده: كه در بيت ١٢٧١ بدو اشارت شد.
خدمت كردن: حرمت نهادن، اداى احترام كردن. «چون در آمد، خدمت كردم و به جاى خويش بنشستم.» (چهار مقاله نظامى عروضى، به نقل از لغتنامه) و خدمت كردن ميان صوفيان، به گونههاى مختلف است.
شيخ نظر: شيخى كه ديده حقيقت بين دارد. شيخى كه ناظر بر حال ديگران است.
منكرى: كنايت از نشناختن (رتبت شيخ). از بزرگى او آگاه نبودن.
صد مرحله ز آن سوى خرد: جايى كه خرد بدان نمىرسد. عقل آن را در نمىيابد. مقام رؤيت كه مرحلهها بالاتر از مقام فكرت است.