شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٤
ص ١٨٨)[١] از طريق شيعه اين روايت بدين مضمون است: «انى اخشاكم لله و اتقاكم له.» (بحار الانوار، ج ٦٧، ص ٣٤٤) و عبارت بخارى چنين است: «انى لاخشاكم لله و اتقاكم له.» (صحيح بخارى، كتاب نكاح، روايت ١) انما يخشى الله ...: «همانا از بندگان خدا، دانشمندان از او مىترسند.» (فاطر، ٢٨) صفع: پس گردنى.
هيچ كس: بىارزش.
|
تو چنان ظن مىبرى اى هيچ كس |
كان خطر آن شيخ را افتاد و بس |
|
(عطار) از نقش برون بردن: در خود محو كردن. خويش را از ميان بردن.
تهى شدن وطن از رخت: خودى و خود بينى از ميان رفتن. (چون منى نماند آن چه به منى تعلق دارد نيز نماند.) هر كه را سوزيد دوزخ: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٨٢٨/ ٢.
قود: قصاص.
اياز هر چند پاى شفاعت در ميان مىآرد اما در اين شفاعت خود را كسى نمىشمارد و مىگويد حد من نيست كه از تو بخواهم بر سر رحم آيى و بر آنان ببخشايى. همه چيز بر تو روشن است و من اگر نزد تو رتبتى يافتهام از لطف و بزرگى توست نه از قدر من. تو به لطف خود مرا دگرگون كردى. زشتى را از من ستردى و زيبايىام بخشيدى، خشم و غضب را از من بردى و رحمت و عفو را جانشين آن كردى، چنان كه توانم كسى را كه مقهور هواى نفس شده و در آتش شهوت و هواى نفس مىسوزد برهانم. اياز رمز بنده مخلص و محو شده در مولى است. در بيتهاى بعد تفصيل بيشتر آمده است.
|
كار كوثر چيست؟ كه هر سوخته |
گردد از وى نابت و اندوخته |
|
|
قطره قطره او منادى كرم |
كآنچه دوزخ سوخت من باز آورم |
|
|
هست دوزخ همچو سرماى خزان |
هست كوثر چون بهار اى گلستان |
|
|
هست دوزخ همچو مرگ و خاك گور |
هست كوثر بر مثال نفخ صور |
|
|
اى ز دوزخ سوخته اجسامتان |
سوى كوثر مىكشد اكرامتان |
|
[١] از حاشيه آقاى لاهوتى بر ترجمه شرح مثنوى نيكلسون.