شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٠ - تفسير گفتن ساحران فرعون را در وقت سياست با او كه لا ضير انا الى ربنا منقلبون
|
ليك چون من لم يذق لم يدر بود |
عقل و تخييلات او حيرت فزود |
|
|
كى شود كشف از تفكر اين انا |
آن انا مكشوف شد بعد از فنا |
|
|
مىفتد اين عقلها در افتقاد |
در مغاكى حلول و اتحاد |
|
|
اى اياز گشته فانى ز اقتراب |
همچو اختر در شعاع آفتاب |
|
|
بلكه چون نطفه مبدل تو به تن |
نه از حلول و اتحادى مفتتن |
|
|
عفو كن اى عفو در صندوق تو |
سابق لطفى همه مسبوق تو |
|
|
من كه باشم كه بگويم عفو كن |
اى تو سلطان و خلاصه امر كن |
|
|
من كه باشم كه بوم من با منت |
اى گرفته جمله منها دامنت |
|
ب ٤١٥٢- ٤١٣٧ چون غروب آرى ...: خورشيد در مغرب پنهان مىشود سپس نور خود را از شرق مىگستراند. اگر خواهان زندگانى جاودانى هستى اين زندگى مجازى را رها كن، خود را بميران تا به زندگانى حقيقى برسى و از آن زندگى سر بر آرى.
انايى ازل: انانيت حضرت حق.
دنگ شدن: بىهوش ماندن.
اين انايى: خود را به چيزى شمردن.
اناى بىعنا: «أنا گفتن» بدون خويشتن بينى كه در آن حال از لسان حق انا مىگويد و خود را نيست مىشمارد.
|
بود انا الحق در لب منصور نور |
بود انا الله در لب فرعون زور |
|
٣٠٣/ ٢ بىوى: بدون خود بينى. بىتعلقات.
طالب اويى ...: تا در پى انا گفتن و خود بينى هستى انانيت حقيقى به تو نمىنگرد، چرا كه هنوز نشان خودى در تو هست. چون آن نشان محو شد او پى تو مىآيد.
|
ز آن كه آلت دعوى است و هستى است |
كار در بىآلتى و پستى است |
|
٢٦٩٧/ ١
|
تا نيابيدم نبودم طالبش |
مس كنون مغلوب شد زر غالبش |
|
٢٩٨٩/ ٢