شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩ - سبب آن كه فرجى را نام فرجى نهادند از اول
حقيقت رساند، نه همچنان در ظاهر بايستد و بماند. اما كسى تواند از خيال برهد و به حقيقت رسد كه خدايش يارى كند. و لطف او (يا به فرمودهى مولانا) تير شه همراهش باشد. و به دست آوردن چنين امان نامه جز با تضرع به درگاه خدا ميسور نيست و براى توضيح بيشتر به بيتهاى آينده رجوع شود.
|
جرعه حُسن است اندر خاك گش |
كه به صد دل روز و شب مىبوسيَش |
|
|
جرعه خاك آميز چون مجنون كند |
مر تو را تا صاف او خود چون كند |
|
|
هر كسى پيش كلوخى جامه چاك |
كآن كلوخ از حسن آمد جرعهناك |
|
|
جرعهاى بر ماه و خورشيد و حَمَل |
جرعهاى بر عرش و كرسى و زحل |
|
|
جرعه گوييش اى عجب يا كيميا |
كه ز آسيبش بود چندين بها |
|
|
جد طلب آسيب او اى ذو فنون |
لا يَمَسُ ذاكَ إلَّا الْمُطْهَرُون |
|
|
جرعهاى بر زرّ و بر لعل و دُرر |
جرعهاى بر خمر و بر نُقل و ثمر |
|
|
جرعهاى بر روى خوبان لِطاف |
تا چگونه باشد آن راواقِ صاف |
|
|
چون همىمالى زبان را اندر اين |
چون شوى چون بينى آن را بىز طين |
|
|
چون كه وقت مرگ آن جرعه صفا |
زين كلوخ تن به مردن شد جدا |
|
|
آن چه مىماند كنى دفنش تو زود |
اين چنين زشتى بُد آن چون گشته بود |
|
|
جان چو بىاين جيفه بنمايد جمال |
من نتانم گفت لطف آن وصال |
|
|
مه چو بىاين ابر بنمايد ضيا |
شرح نتوان كرد ز آن كار و كيا |
|
ب ٣٨٦- ٣٧٤ جرعه: استعارت از اندك تجلى از جمال ايزدى در موجودات، خاصه در زيبايان كه مردمان را فريفتهى خود مىگرداند.
گش: خوب.
خاك گش: استعارت از آن كه به زيبايى او دل بندند.
جرعه خاك آميز: استعارت از جان نهفته در جسم.
صاف: جان مجرد.
كلوخ: استعارت از زيبا چهرگان ظاهرى.
حَمل: يكى از صورتهاى دوازدهگانه فلكى و چون خورشيد در آن آيد، بهار آغاز