شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤٢ - حكايت عياضى رحمه الله كه هفتاد غزو كرده بود سينه برهنه بر اميد شهيد شدن، چون از آن نوميد شد از جهاد اصغر رو به جهاد اكبر آورد و خلوت گزيد، ناگهان طبل غازيان شنيد نفس از اندرون زنجير مىدرانيد سوى غزا، و متهم داشتن او نفس خود را در اين رغبت
حكايت عياضى رحمه الله كه هفتاد غزو كرده بود سينه برهنه بر اميد شهيد شدن، چون از آن نوميد شد از جهاد اصغر رو به جهاد اكبر آورد و خلوت گزيد، ناگهان طبل غازيان شنيد نفس از اندرون زنجير مىدرانيد سوى غزا، و متهم داشتن او نفس خود را در اين رغبت
|
گفت عياضى نود بار آمدم |
تن برهنه بوك زخمى آيدم |
|
|
تن برهنه مىشدم در پيش تير |
تا يكى تيرى خورم من جاى گير |
|
|
تير خوردن بر گلو يا مقتلى |
در نيابد جز شهيدى مقبلى |
|
|
بر تنم يك جايگه بىزخم نيست |
اين تنم از تير چون پرويزنى است |
|
|
ليك بر مقتل نيامد تيرها |
كار بخت است اين نه جلدى و دها |
|
|
چون شهيدى روزى جانم نبود |
رفتم اندر خلوت و در چله زود |
|
|
در جهاد اكبر افكندم بدن |
در رياضت كردن و لاغر شدن |
|
|
بانگ طبل غازيان آمد به گوش |
كه خراميدند جيش غزو كوش |
|
|
نفس از باطن مرا آواز داد |
كه به گوش حس شنيدم بامداد |
|
|
خيز هنگام غزا آمد برو |
خويش را در غزو كردن كن گرو |
|
|
گفتم اى نفس خبيث بىوفا |
از كجا ميل غزا تو از كجا |
|
|
راست گوى اى نفس كين حيلتگرى است |
ور نه نفس شهوت از طاعت برى است |
|
|
گر نگويى راست حمله آرمت |
در رياضت سختتر افشارمت |
|
|
نفس بانگ آورد آن دم از درون |
با فصاحت بىدهان اندر فسون |
|
|
كه مرا هر روز اينجا مىكشى |
جان من چون جان گبران مىكشى |
|
|
هيچ كس را نيست از حالم خبر |
كه مرا تو مىكشى بىخواب و خور |
|
|
در غزا بجهم به يك زخم از بدن |
خلق بيند مردى و ايثار من |
|