شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٩ - رفتن امير خشم آلود براى گوشمال زاهد
رفتن امير خشم آلود براى گوشمال زاهد
|
مير چون آتش شد و بر جست راست |
گفت بنما خانه زاهد كجاست |
|
|
تا بدين گرز گران كوبم سرش |
آن سر بىدانش مادر غرش |
|
|
او چه داند امر معروف از سگى |
طالب معروفى است و شهرگى |
|
|
تا بدين سالوس خود را جا كند |
تا به چيزى خويشتن پيدا كند |
|
|
كو ندارد خود هنر الا همان |
كه تسلس مىكند با اين و آن |
|
|
او اگر ديوانه است و فتنه كاو |
داروى ديوانه باشد كير گاو |
|
|
تا كه شيطان از سرش بيرون رود |
بىلت خر بندگان خر چون رود |
|
|
مير بيرون جست دبوسى به دست |
نيم شب آمد به زاهد نيم مست |
|
|
خواست كشتن مرد زاهد را ز خشم |
مرد زاهد گشت پنهان زير پشم |
|
|
مرد زاهد مىشنيد[١] از مير آن |
زير پشم آن رسن تابان نهان |
|
|
گفت در رو گفتن زشتى مرد |
آينه تاند كه رو را سخت كرد |
|
|
روى بايد آينهوار آهنين |
تات گويد روى زشت خود ببين |
|
ب ٣٥٠٦- ٣٤٩٥ غر: قحبه.
تسلس: سالوسى كردن:
|
نور آن گوهر چو بيرون تافته است |
زين تسلسها فراغت يافته است |
|
٢٤٤/ ٥ كير گاو: گويا نوعى تازيانه بوده است كه از آلت خر مىساختهاند:
|
گر خرى ديوانه شد نك كير گاو |
بر سرش چندان بزن كآيد لباب |
|
(ديوان كبير، بيت ٣٣٣٦)
[١] در حاشيه نسخه اساس: شنود.