شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٥ - حكايت آن امير كه غلام را گفت كه مى بيار غلام رفت و سبوى مى آورد در راه زاهدى بود امر معروف كرد زد سنگى و سبو را بشكست امير بشنيد و قصد گوشمال زاهد كرد و اين قصد در عهد دين عيسى بود
استخوان: استعارت از تجملهاى ظاهرى. (چون شاهان از آن شراب بنوشند همه شكوه ظاهرى را ترك گويند. (و در آن تلميحى است به از ميان رفتن استخوانهاى دانه انگور، پس از شراب شدن.) تخت و تخته يكسان شده: شاه و غلام در يك رتبت در آمده.
آب و روغن: كنايت از جدا از يكديگر. با يكديگر ضدند.
هريسه: خوراكى كه از گندم خرد شده و گوشت پزند. هليم.
چون هريسه شدن: سخت در هم آميختن. چنان كه در هريسه گوشت و گندم درهم مىآميزد و يكى مىشود.
غرق نبودن: شارحان در توجيه اين كلمه و معنى بيت، سخن آرايى كردهاند. بعضى غرق را عرق (پى و رگ) خواندهاند و نوشتهاند چون گوشت و چربى و پى در هريسه يكى مىشود عرقى باقى نمىماند! بعضى توجيهى عرفانى كرده و گفتهاند آن كه در وحدت غرقه نگشته كثرت را نمىداند ولى نيازى بدين تكلفها نيست معنى بيت اين است كه غرقه شدن چيزى در چيزى دوئيت و فرق آن دو را مىرساند و آن جا كه دو چيز نباشد غرقه شدن يكى در ديگرى معنى ندارد. آنان هم كه در مستى يكى مىشوند براى آن است كه هنگام هشيارى دو چيزند.
خشك مغز: تند خو كه در نهى از منكر سختگير باشد.
اجتهاد: كوشش در رياضت.
در خون و خاك آميختن: كنايت از رياضتهاى دشوار تحمل كردن.
نيم هوش: كنايت از مست.
سخن از سبو و مى است، اما چنان كه ظاهر بيتها نشان مىدهد وصف مى انگورى و اثر آن نيست. آن چنان كه تفسير امير به روح و غلام به نفس و دو سبو عقل و قلب كه انقروى نوشته تكلفى است. وصف بادهاى است كه چون در دل پديد آيد، آدمى را از خودى مىرهاند و چون از خودى رهيد شاه و غلام نمىماند. يا به فرمودهى مولانا استخوانها مىرود و تخت و تخته يكى مىشود.
اما زاهد رمز كسى است كه رياضتها كشيده و به مرحله اجتهاد رسيده و مكلف به اجراى حكم ظاهرى است. ظاهر را مىبيند و مكلف است به حكم شرع مرتكب كار زشت را از كار باز دارد.