شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٩ - جواب گفتن مؤمن سنى كافر جبرى را و در اثبات اختيار بنده دليل گفتن
|
هيچ عاقل مر كلوخى را زند؟ |
هيچ با سنگى عتابى كس كند؟ |
|
|
در خرد جبر از قدر رسواتر است |
ز آن كه جبرى حس خود را منكر است |
|
|
منكر حس نيست آن مرد قدر |
فعل حق حسى نباشد اى پسر |
|
|
منكر فعل خداوند جليل |
هست در انكار مدلول دليل |
|
|
آن بگويد دود هست و نار نى |
نور شمعى بىز شمعى روشنى |
|
|
وين همىبيند معين نار را |
نيست مىگويد پى انكار را |
|
|
جامهاش سوزد بگويد نار نيست |
جامهاش دوزد بگويد تار نيست |
|
|
پس تسفسط آمد اين دعوى جبر |
لاجرم بدتر بود زين رو ز گبر |
|
|
گبر گويد هست عالم نيست رب |
يا ربى گويد كه نبود مستحب |
|
|
اين همىگويد جهان خود نيست هيچ |
هست سوفسطايى اندر پيچ پيچ |
|
|
جمله عالم مقر در اختيار |
امر و نهى اين ميار و آن بيار |
|
|
او همىگويد كه امر و نهى لاست |
اختيارى نيست اين جمله خطاست |
|
|
حس را حيوان مقر است اى رفيق |
ليك ادراك دليل آمد دقيق |
|
|
ز آن كه محسوس است ما را اختيار |
خوب مىآيد بر او تكليف كار |
|
ب ٣٠٢١- ٣٠٠٠ ز تاريكى نديد: در تاريكى سگ و شير بانگ كننده مانند هم مىنمود و معلوم نبود كدام يك شير و كدام يك سگ است.
روح: فرشته. (فرشته كه تو را به بهشت مىخواند و ديو كه راه دوزخ را به تو مىنماياند و تو مىتوانى يكى را بگيرى و ديگرى را بگذارى، نشانه اختيار است.) دو مطلب: كار نيك يا بد.
در مزيد آمدن: افزونى يافتن.
قدر: نسبت دادن كارهاى مردم را به قدرت آنان. مقابل جبر.
فعل حق حسى نباشد: قدرى گويد من به حس در مىيابم كه آن چه مىكنم خود مىكنم نه خدا، چرا كه فعل او را حس نمىكنم. پس قدرى منكر حس نيست، مىگويد فعل خدا برايم محسوس نيست، و اين درست است چرا كه درك قدرتى كه خدا در بنده نهاده حسى نيست و عقلى است. در حالى كه جبرى حس خود را منكر است. چرا؟ چون كه در