شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٨ - جواب گفتن مؤمن سنى كافر جبرى را و در اثبات اختيار بنده دليل گفتن
|
اين زمانت خدمتى هم مىكنيم |
سوى مخدومى صلايت مىزنيم |
|
|
آن گره بابات را بوده عدى |
در خطاب اسجدوا كرده ابا |
|
|
آن گرفتى آن ما انداختى |
حق خدمتهاى ما نشناختى |
|
|
اين زمان ما را و ايشان را عيان |
در نگر بشناس از لحن و بيان |
|
ب ٢٩٩٩- ٢٩٩٠ پرده غيب برخاستن: قيامت بر پا شدن. حقيقت آشكار گشتن.
دلالان: فرشتگان يا ديوان كه در دنيا او را به نيكى فرمان مىدادند يا به بدى مىخواندند.
عرضه مىكردم: گرفته از قرآن كريم است: ما كان لي عليكم من سلطان إلا أن دعوتكم فاستجبتم لي: مرا بر شما قدرتى نبود جز اينكه شما را خواندم و پذيرفتيد. (ابراهيم، ٢٢) و آن فرشته: اشارت است به قرآن كريم: سألهم خزنتها أ لم يأتكم نذير قالوا بلى قد جاءنا نذير فكذبنا و قلنا ما نزل الله من شيء: خادمان دوزخ از آنان پرسند آيا ترسانندهاى نزد شما نيامد؟ گويند بلى ترساننده آمد و ما او را دروغگو خوانديم و گفتيم خدا چيزى نفرستاده. (ملك، ٨- ٩) ساجدان بابا: اشارت است به سجده كردن فرشتگان آدم (ع) را و سرباز زدن ابليس از سجده.
اين زمانت ...: چنان كه آن روز فرمان خدا برديم و آدم را سجده كرديم امروز (در اين دنيا) نيز تو را به خدا و كار نيك مىخوانيم.
آن گره: شيطان و هم دستان او.
|
نيم شب چون بشنوى رازى ز دوست |
چون سخن گويد سحر، دانى كه اوست |
|
|
ور دو كس در شب خبر آرد تو را |
روز از گفتن شناسى هر دو را |
|
|
بانگ شير و بانگ سگ در شب رسيد |
صورت هر دو ز تاريكى نديد |
|
|
روز شد چون باز در بانگ آمدند |
پس شناسدشان ز بانگ آن هوشمند |
|
|
مخلص اين كه ديو و روح عرضه دار |
هر دو هستند از تتمه اختيار |
|
|
اختيارى هست در ما ناپديد |
چون دو مطلب ديد، آيد در مزيد |
|
|
اوستادان كودكان را مىزنند |
آن ادب سنگ سيه را كى كنند |
|
|
هيچ گويى سنگ را فردا بيا |
ور نيايى من دهم بد را سزا |
|