شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٥ - جواب گفتن مؤمن سنى كافر جبرى را و در اثبات اختيار بنده دليل گفتن
جواب گفتن مؤمن سنى كافر جبرى را و در اثبات اختيار بنده دليل گفتن.
سنت راهى باشد كوفته اقدام انبيا : بر يمين آن راه بيابان جبر كه خود را اختيار نبيند و امر و نهى را منكر شود و تأويل كند، و از منكر شدن امر و نهى لازم آيد انكار بهشت كه جزاى مطيعان امر است و دوزخ جزاى مخالفان امر، و ديگر نگويم به چه انجامد كه العاقل تكفيه الاشارة و بر يسار آن راه بيابان قدر است كه قدرت خالق را مغلوب قدرت خلق داند و از آن آن فسادها زايد كه مغ جبرى بر مىشمرد
|
گفت مؤمن بشنو اى جبرى خطاب |
آن خود گفتى نك آوردم جواب |
|
|
بازى خود ديدى اى شطرنج باز |
بازى خصمت ببين پهن و دراز |
|
|
نامه عذر خودت بر خواندى |
نامه سنى بخوان چه ماندى |
|
|
نكته گفتى جبريانه در قضا |
سر آن بشنو ز من در ماجرا |
|
|
اختيارى هست ما را بىگمان |
حس را منكر نتانى شد عيان |
|
|
سنگ را هرگز بگويد كس بيا |
از كلوخى كس كجا جويد وفا |
|
|
آدمى را كس نگويد هين بپر |
يا بيا اى كور تو در من نگر |
|
|
گفت يزدان ما على الأعمى حرج |
كى نهد بر كس حرج رب الفرج |
|
|
كس نگويد سنگ را دير آمدى |
يا كه چو با تو چرا بر من زدى |
|
|
اين چنين واجستها مجبور را |
كس بگويد يا زند معذور را |
|
|
امر و نهى و خشم و تشريف و عتاب |
نيست جز مختار را اى پاك جيب |
|
|
اختيارى هست در ظلم و ستم |
من از اين شيطان و نفس اين خواستم |
|
|
اختيار اندر درونت ساكن است |
تا نديد او يوسفى كف را نخست |
|
|
اختيار و داعيه در نفس بود |
روش ديد آن گه پر و بالى گشود |
|