شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢٦ - حكايت آن راهب كه روز با چراغ مىگشت در ميان بازار از سر حالتى كه او را بود
حكايت آن راهب كه روز با چراغ مىگشت در ميان بازار از سر حالتى كه او را بود
|
آن يكى با شمع بر مىگشت روز |
گرد بازارى دلش پر عشق و سوز |
|
|
بو الفضولى گفت او را كاى فلان |
هين چه مىجويى به سوى هر دكان |
|
|
هين چه مىگردى تو جويان با چراغ |
در ميان روز روشن چيست لاغ |
|
|
گفت مىجويم به هر سو آدمى |
كه بود حى از حيات آن دمى |
|
|
هست مردى؟ گفت اين بازار پر |
مردماناند آخر اى داناى حر |
|
|
گفت خواهم مرد بر جاده دو ره |
در ره خشم و به هنگام شره |
|
|
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو |
طالب مردى دوانم كو به كو |
|
|
كو در اين دو حال مردى در جهان |
تا فداى او كنم امروز جان |
|
|
گفت نادر چيز مىجويى و ليك |
غافل از حكم و قضايى بين تو نيك |
|
|
ناظر فرعى ز اصلى بىخبر |
فرع ماييم اصل احكام قدر |
|
ب ٢٨٩٦- ٢٨٨٧ راهب: اين داستان را در باره ديو جانس يا ديوژن (٤١٢- ٣٢٣ ق. م) نوشتهاند در ديوان كبير آمده است:
|
دى شيخ با چراغ همىگشت گرد شهر |
كز ديو و دد ملولم انسانم آرزوست |
|
|
گفتند يافت مىنشود جستهايم ما |
گفت آن كه يافت مىنشود آنم آرزوست |
|
(ديوان كبير، بيت ٤٦٣٩- ٤٦٤٠) بو الفضول: از مضمون بيتهاى بعد معلوم خواهد شد كه بو الفضول در معنى بسيار پرس. (براى كسب دانش) ظاهرتر است، تا به معنى مداخله كن بىجا.
آن دمى: در المنهج القوى و به پيروى از آن در شرح نيكلسون آمده است كه «دم» نداى