شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٧ - آمدن شيخ بعد از چندين سال از بيابان به شهر غزنين و زنبيل گردانيدن به اشارت غيبى و تفرقه كردن آن چه جمع آيد بر فقرا هر كه را جان عز لبيك است # نامه بر نامه پيك بر پيك است چنان كه روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غيره منقطع نباشد
دزديده: مخفيانه. راهى كه در آن آمد و شد همگان نيست.
لفظ نادر: داستانهاى شگفت كه بعض گدايان بر سر بازارها مىگفتند تا مردم را جلب كنند. آن را «مقامه» و گاه «كان ما كان» مىگفتند.
خس گدا: گداى پست.
سقط: دشنام.
ذل من طمع: در سخنان على (ع) است: من ملكه الطمع ذل. (غرر الحكم، ج ٥، ص ١٣٧) قد عز من قنع. (شرح غرر الحكم، ج ٤، ص ٤٧٤) تنيدن: به خود بستن.
|
شيخ بر مىگشت زنبيلى به دست |
شيء لله خواجه توفيقت هست؟ |
|
|
برتر از كرسى و عرش اسرار او |
شيء لله شيء لله كار او |
|
|
انبيا هر يك همين فن مىزنند |
خلق مفلس، كديه ايشان مىكنند |
|
|
اقرضوا الله اقرضوا الله مىزنند |
بازگون بر انصروا الله مىتنند |
|
|
در به در اين شيخ مىآرد نياز |
بر فلك صد در براى شيخ باز |
|
|
كآن گدايى كآن به جد مىكرد او |
بهر يزدان بود نه از بهر گلو |
|
|
ور بكردى نيز از بهر گلو |
آن گلو از نور حق دارد غلو |
|
|
در حق او خورد نان و شهد و شير |
به ز چله وز سه روزه صد فقير |
|
|
نور مىنوشد مگو نان مىخورد |
لاله مىكارد به صورت مىچرد |
|
|
چون شرارى كو خورد روغن ز شمع |
نور افزايد ز خوردش بهر جمع |
|
|
نان خورى را گفت حق لا تسرفوا |
نور خوردن را نگفته است اكتفوا |
|
|
آن گلوى ابتلا بد وين گلو |
فارغ از اسراف و آمن از غلو |
|
|
امر و فرمان بود نه حرص و طمع |
آن چنان جان حرص را نبود تبع |
|
|
گر بگويد كيميا مس را بده |
تو به من خود را، طمع نبود فره |
|
|
گنجهاى خاك تا هفتم طبق |
عرضه كرده بود پيش شيخ حق |
|
|
شيخ گفتا خالقا من عاشقم |
گر بجويم غير تو من فاسقم |
|
|
هشت جنت گر در آرم در نظر |
ور كنم خدمت من از خوف سقر |
|
|
مؤمنى باشم سلامت جوى من |
ز آن كه اين هر دو بود حظ بدن |
|