شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٤ - حكايت شيخ محمد سر رزى غزنوى قدس الله سره
شيخ محمد سررزى، در فيه ما فيه و معارف بهاء ولد نام او آمده است: «خواجه محمد سر رزى گفت مر تاج زيد را كه من از بهر آن دانستم كه فلانى را نان و عسل آرند تا او بيارامد كه من بيست سال در خود آرزوانه بكشتم تا در من آرزوانه نماند، تا هر كه بيايد نزد من از آرزوانه وى در من پديد آيد تا بدانم كه آن آرزوانه را او آورده است. شيخ سر رزى (رحمة الله عليه) ميان مريدان نشسته بود. مريدى را سر بريان اشتها كرده بود.
شيخ اشارت كرد كه او را سر بريان مىبايد بياريد گفتند شيخ به چه دانستى؟ كه او را سر بريان مىبايد گفت زيرا كه سى سال است كه مرا بايست نمانده است. و خود را از همه بايستها پاك كردهام و منزهم همچو آينه بىنقش ساده گشتهام چون سر بريان در خاطر من آمد و مرا اشتها كرد و بايست شد، دانستم كه آن از فلان است زيرا آيينه بىنقش است اگر در آيينه نقش نمايد نقش غير باشد.» (فيه ما فيه، ص ٤٠- ٤١) «و اين محمد سر رزى هرگز نماز آدينه نكردى گفتى شما نخست مسلمان باشيد تا من در مسجد شما آيم و مسلمانى سهل چيزى نيست.» (معارف بهاء ولد، ص ٢٦٤) مزى: خوش طبع، زيرك (منتهى الارب)، ظريف (اقرب الموارد)، داراى مزيت، صاحب مزيت (لغتنامه، يادداشت دهخدا).
بعض شارحان هندى آن را از مزيدن گرفتهاند (دانش را چشيده بود) و بعض شارحان آن را مخفف مزيد معنى كردهاند و محتمل است اسم مفعول از «زىى» باشد: داراى زى (به زى دانش آراسته).
سر رزى: معنى آن در بيت دوم آمده است. (با برگ رز روزه مىگشاد.) بر سر كه رفت آن: مقايسه شود با بيت ٣٥٣٦/ ٥.
نكس: سر نگون شدن.
كدى: (بر ساخته از تكديه عربى) گدايى.
ان فى موتى: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٩٣٥/ ١.
قابل: پذيرا.
سيف و خنجر: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٩٤٤/ ١.
عباس دبس: يا عباس دوس داستانهايى از لطايف گدايى او در لطايف الطوائف (ص ٣٦٩- ٣٧٠) نيز در جامع التمثيل و زينة المجالس و جوامع الحكايات ديده مىشود. (نگاه كنيد