شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٧ - حكايت آن شخص كه از ترس خويشتن را در خانهاى انداخت رخها زرد چون زعفران، لبها كبود چون نيل، دست لرزان چون برگ درخت، خداوند خانه پرسيد كه خير است چه واقعه است گفت بيرون خر مىگيرند به سخره گفت مبارك خر مىگيرند تو خر نيستى چه مىترسى، گفت خر به جد مىگيرن
|
تو را ز كنگره عرش مىزنند صفير |
ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است |
|
(حافظ)
|
و لا فلك الا و من نور باطنى |
به ملك يهدى الهدى بمشيتى |
|
(ديوان ابن فارض) (نگاه كنيد به: شرح مثنوى، جزو اول از دفتر دوم، ص ٢٣٣) در آخر بودن: در دنيا به سر بردن.
حساب: بايد «حسيب» خوانده شود.
گوهر: استعارت از آفريدههاى زيباى خدا و در رأس همه انسان. و از دريا مقصود قدرت خلاق بارى تعالى است.
مرغان و بازان: استعارت از اولياى حق كه مستعدان را به خود جلب مىكنند و تربيتشان مىنمايند.
نگون اشكم و استان پريدن: استعارت از سير درونى و برونى. و مىتوان گفت اشارت است به رفتار ظاهرى آنان با مردم و باطنى آنان با حضرت حق.
نردبانهاى پنهان: كنايت از راههاى گونه گون در شناخت خدا و سير به سوى او كه: «الطرق الى الله بعدد انفاس الخلائق.» صحن ارض الله واسع: در اين صحنه پهناور گيتى هر چه از زمين روئيده است به زبانى سپاس خدا را مىگويد و در آن اشارتى است به معنى ديگر «ارض الله» كه ساحت اولياى خداست.
|
آن كه ارض الله واسع گفتهاند |
عرصهاى دان انبيا را بس بلند |
|
|
دل نگردد تنگ ز آن عرصه فراخ |
نخل تر آن جا نگردد خشك شاخ |
|
٣١٨٣- ٣١٨٢/ ١ اين بيتها خطاب به انسان است و آگاه ساختن او كه مقام تو والاتر از آن است كه فريب شيطان را بخورى. از روح غافل شوى و به جسم بپردازى. آن گاه گويد مرا چه افتاده است كه از دنيا جويان و دنيا (كه خر و علف رمز آن است) سخن گويم. چرا از لطف خدا و درياى نعمت او و از انسان و اولياى خدا و مقام وسيع آنان سخن نگويم.