شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٧ - بيان اتحاد عاشق و معشوق از روى حقيقت اگر چه متضادند، از روى آن كه نياز ضد بىنيازى است، چنان كه آينه بىصورت است و ساده است و بىصورتى ضد صورت است و لكن ميان ايشان اتحادى است در حقيقت كه شرح آن دراز است، و العاقل يكفيه الإشارة
بيان اتحاد عاشق و معشوق از روى حقيقت اگر چه متضادند، از روى آن كه نياز ضد بىنيازى است، چنان كه آينه بىصورت است و ساده است و بىصورتى ضد صورت است و لكن ميان ايشان اتحادى است در حقيقت كه شرح آن دراز است، و العاقل يكفيه الإشارة
|
جسم مجنون را ز رنج و دوريى |
اندر آمد ناگهان رنجوريى |
|
|
خون به جوش آمد ز شعله اشتياق |
تا پديد آمد بر آن مجنون خناق |
|
|
پس طبيب آمد به دارو كردنش |
گفت چاره نيست هيچ از رگ زنش |
|
|
رگ زدن بايد براى دفع خون |
رگ زنى آمد بدان جا ذو فنون |
|
|
بازوش بست و گرفت آن نيش او |
بانگ بر زد در زمان آن عشق خو |
|
|
مزد خود بستان و ترك فصد كن |
گر بميرم گو برو جسم كهن |
|
|
گفت آخر از چه مىترسى از اين |
چون نمىترسى تو از شير عرين |
|
|
شير و گرگ و خرس و هر گور و دده |
گرد بر گرد تو شب گرد آمده |
|
|
مىنهآيدشان ز تو بوى بشر |
ز انبهى عشق و وجد اندر جگر |
|
ب ٢٠٠٧- ١٩٩٩ در بيت ١٩٩٨ از زبان محمود گفت من و اياز يكى هستيم و اگر تيغ بر او زنم بر خود مىزنم و بدين مناسبت اين داستان را آورده است.
در باره اتحاد عاشق و معشوق در مطاوى مثنوى به مناسبتها سخن رفته و به گونههايى از آن تعبير شده است. محصل تعبيرها اينكه نياز عاشق و بىنيازى معشوق ظاهرى است و در واقع هر دو نيازمند يكديگرند. عاشق را وصل معشوق نياز است و معشوق را ظاهر ساختن زيبايى وى به وسيله عاشق:
|
چو معشوق است خود را عاشق انگيز |
بجز معشوق نبود عاشقى نيز |
|
(الهى نامه عطار، ص ١٠١)