شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٨ - بيان اتحاد عاشق و معشوق از روى حقيقت اگر چه متضادند، از روى آن كه نياز ضد بىنيازى است، چنان كه آينه بىصورت است و ساده است و بىصورتى ضد صورت است و لكن ميان ايشان اتحادى است در حقيقت كه شرح آن دراز است، و العاقل يكفيه الإشارة
|
هر كه عاشق ديديش معشوق دان |
كو به نسبت هست هم اين و هم آن |
|
|
تشنگان گر آب جويند از جهان |
آب جويد هم به عالم تشنگان |
|
١٧٤١- ١٧٤٠/ ١ و باز به تعبير ديگر:
|
تشنه مىنالد كه اى آب گوار |
آب هم نالد كه كو آن آب خوار |
|
|
جذب آب است اين عطش در جان ما |
ما از آن او و او هم آن ما |
|
٤٣٩٧- ٤٣٩٦/ ٣ در اينجا اين اتحاد را با مثالى ديگر چنين بيان مىكند: آينه صاف است و بىصورت، اما جوهر آينه هنگامى آشكار مىشود كه صورت در آن نمودار گردد. چنان كه آدمى نيازمند است تا صورت خود را در آينه بيند، آينه نيازمند صورت است تا خاصيت خود را بنماياند.
خناق: بيمارى كه گرفتگى گلو پديد آورد.
فصد: رگ زدن براى برون كردن خون.
شير و گرگ ...:
|
شير و گرگ و دد از او واقف شده |
همچو خويشان گرد او گرد آمده |
|
|
كين شده است از خوى حيوان پاك پاك |
پر ز عشق و لحم و شحمش زهرناك |
|
٢٧٢٢- ٢٧٢١/ ٥ مىنهآيدشان ...: عشق چنان وجود تو را پر كرده و بر تو مستولى شده كه عقل تو را از ميان برده و جانوران گرد تو بويى از بشر بودن در تو نمىيابند لاجرم از تو جدا نمىشوند.
|
گرگ و خرس و شير داند عشق چيست |
كم ز سگ باشد كه از عشق او عمى است |
|
|
گر رگ عشقى نبودى كلب را |
كى بجستى كلب كهفى قلب را |
|
|
هم ز جنس او به صورت چون سگان |
گر نشد مشهور، هست اندر جهان |
|
|
بو نبردى تو دل اندر جنس خويش |
كى برى تو بوى دل از گرگ و ميش |
|
|
گر نبودى عشق، هستى كى بدى |
كى زدى نان بر تو و كى تو شدى |
|
|
نان تو شد از چه ز عشق و اشتها |
ور نه نان را كى بدى تا جان رهى |
|