شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٩ - بيان آن كه آن چه بيان كرده مىشود صورت قصه است و آن گه آن صورتى است كه در خورد اين صورت گيران است و در خورد آينه تصوير ايشان، و از قدوسيتى كه حقيقت اين قصه راست، نطق را از اين تنزيل شرم مىآيد و از خجالت سر و ريش و قلم گم مىكند و العاقل يكفيه الاشارة
بيان آن كه آن چه بيان كرده مىشود صورت قصه است و آن گه آن صورتى است كه در خورد اين صورت گيران است و در خورد آينه تصوير ايشان، و از قدوسيتى كه حقيقت اين قصه راست، نطق را از اين تنزيل شرم مىآيد و از خجالت سر و ريش و قلم گم مىكند و العاقل يكفيه الاشارة
|
ز آن كه پيلم ديد هندستان به خواب |
از خراج اوميد بر ده شد خراب |
|
|
كيف يأتى النظم لى و القافية |
بعد ما ضاعت اصول العافية |
|
|
ما جنون واحد لى فى الشجون |
بل جنون فى جنون فى جنون |
|
|
ذاب جسمى من اشارات الكنى |
منذ عاينت البقاء فى الفنا |
|
|
اى اياز از عشق تو گشتم چو موى |
ماندم از قصه تو قصه من بگوى |
|
|
بس فسانهى عشق تو خواندم به جان |
تو مرا كافسانه گشتستم بخوان |
|
|
خود تو مىخوانى نه من اى مقتدى |
من كه طورم تو موسى وين صدا |
|
|
كوه بىچاره چه داند گفت چيست |
ز آن كه موسى مىبداند كه تهى است |
|
|
كوه مىداند به قدر خويشتن |
اندكى دارد ز لطف روح تن |
|
|
تن چو اصطرلاب باشد ز احتساب |
آيتى از روح همچون آفتاب |
|
|
آن منجم چون نباشد چشم تيز |
شرط باشد مرد اصطرلاب ريز |
|
|
تا صطرلابى كند از بهر او |
تا برد از حالت خورشيد بو |
|
|
جان كز اصطرلاب جويد او صواب |
چه قدر داند ز چرخ و آفتاب |
|
|
تو كه ز اصطرلاب ديده بنگرى |
در جهان ديدن يقين بس قاصرى |
|
|
تو جهان را قدر ديده ديدهاى |
كو جهان سبلت چرا ماليدهاى |
|
ب ١٩٠٦- ١٨٩٢ سر و ريش قلم گم كردن: چنان كه مىبينيم، از آغاز مثنوى تا پايان آن داستانها عنوان شده