شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٤ - قصه اياز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستين و گمان آمدن، خواجه تاشانش را كه او را در آن حجره دفينه است به سبب محكمى در و گرانى قفل
قصه اياز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستين و گمان آمدن، خواجه تاشانش را كه او را در آن حجره دفينه است به سبب محكمى در و گرانى قفل
|
آن اياز از زيركى انگيخته |
پوستين و چارقش آويخته |
|
|
مىرود هر روز در حجره خلا |
چارقت اين است منگر در علا |
|
|
شاه را گفتند او را حجرهاى است |
اندر آن جا زر و سيم و خمرهاى است |
|
|
راه مىندهد كسى را اندر او |
بسته مىدارد هميشه آن در، او |
|
|
شاه فرمود اى عجب آن بنده را |
چيست خود پنهان و پوشيده ز ما |
|
|
پس اشارت كرد ميرى را كه رو |
نيم شب بگشاى و اندر حجره شو |
|
|
هر چه يابى مر تو را يغماش كن |
سر او را بر نديمان فاش كن |
|
|
با چنين اكرام و لطف بىعدد |
از لئيمى سيم و زر پنهان كند |
|
|
مىنمايد او وفا و عشق و جوش |
و آن گه او گندم نماى جو فروش |
|
|
هر كه اندر عشق يابد زندگى |
كفر باشد پيش او جز بندگى |
|
|
نيم شب آن مير با سى معتمد |
در گشاد حجره او راى زد |
|
|
مشعله بر كرده چندين پهلوان |
جانب حجره روانه شادمان |
|
|
كه امر سلطان است بر حجره زنيم |
هر يكى هميان زر در كش كنيم |
|
|
آن يكى مىگفت هى چه جاى زر |
از عقيق و لعل گوى و از گهر |
|
|
خاص خاص مخزن سلطان وى است |
بلكه اكنون شاه را خود جان وى است |
|
|
چه محل دارد به پيش اين عشيق |
لعل و ياقوت و زمرد يا عقيق |
|
ب ١٨٧٢- ١٨٥٧ قصه اياز: اين داستان براى چند كس نوشته شده: جولاههاى كه وزير شده بود (اسرار التوحيد، ص ٢٥٣)، عمر بن عبد العزيز (حلية الأولياء، به نقل از مآخذ قصص و