شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٠ - فيما يرجى من رحمة الله تعالى معطى النعم قبل استحقاقها و هو الذى ينزل الغيث من بعد ما قنطوا و رب بعد يورث قربا و رب معصية ميمونة و رب سعادة تأتى من حيث يرجى النقم ليعلم أن الله يبدل سيئاتهم حسنات
ما لهذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة إلا أحصاها: و مىگويند اى واى بر ما چه نامهاى است وا نگذاشته خرد و بزرگى را مگر كه در شمار آورده آن را.» (كهف، ٤٩) و اين آيه نيز: و أما من أوتي كتابه بشماله فيقول يا ليتني لم أوت كتابيه و لم أدر ما حسابيه: اما آن كس كه نامه او به دست چپش داده شده پس گويد كاش نامه مرا به من نمىدادند و نمىدانستم حسابم چيست.» (حاقه، ٢٥- ٢٦) ثقيل: گران، گران جان. و در اين بيت كنايت از گناهكار است.
زندان: كنايت از دوزخ. سوى زندان رحيل شدن: به دوزخ روانه گشتن.
حجت و گفتار بد: دليلها و برهانها كه در دوران زندگانى براى كار زشت خود مىآورد.
مسمار بر دهان: كنايت از ناگويا. كه نتواند سخن گفت. گرفته از قرآن كريم است: اليوم نختم على أفواههم. (يس، ٦٥) رخت دزدى: كنايت از گناهها و تخلفها كه در دنيا كرده و در نامه عمل او ثبت شده و دست و پا و اندام بدان گواهى مىدهد.
افسانه: كنايت از حجت و گفتار.
سعير: در لغت آتش سوزان است و نامى است از نامهاى دوزخ.
گزير نبودن خار از آتش: اشارت به قرآن كريم است: و أما القاسطون فكانوا لجهنم حطبا. (جن، ١٥) قاسطان ستمكاران و منحرفان از راه حقاند.
موكل پيش و پس: فرشتگانى كه نهانى مأمور نوشتن گفتار و كردار او بودند (رقيب و عتيد) آن روز آشكارا بر او گمارده مىشوند و مانند عسس او را به سوى دوزخ مىرانند.
سپوزيدن: فرو بردن.
تن زدن: توقف كردن، نرفتن.
اقليم نور: ساحت قدس پروردگار.
بطال: كاهل: تنبل. كه كارى نيك نكرده است.
عور: در عربى جمع عوراء، و به معنى بيابان بىآب و علف است چون حور جمع حوراء.
ولى در تداول فارسى زبانان به معنى «برهنه» به كار رفته است.
|
بىهده چه مول مولى مىزنى |
در چنين چه كو اميد روشنى |
|
|
نه تو را از روى ظاهر طاعتى |
نه تو را در سر و باطن نيتى |
|