شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١١ - داستان آن كنيزك كه با خر خاتون شهوت مىراند و او را چون بز و خروس آموخته بود شهوت راندن آدميان
مكاهيد.» (رحمن، ٧- ٩) ميزان را هليدن: از عدالت به يك سو شدن. طغيان كردن.
بر آمدن: از دست دادن. چنان كه در مثل است: «طلب الكل فوت الكل.» فجل: ترب. فجل ابن الفجل: دشنام گونهاى است.
|
آن كنيزك مىشد و مىگفت آه |
كردى اى خاتون تو استا را به راه |
|
|
كار بىاستاد خواهى ساختن |
جاهلانه جان بخواهى باختن |
|
|
اى ز من دزديده علمى ناتمام |
ننگت آمد كه بپرسى حال دام |
|
|
هم بچيدى دانه مرغ از خرمنش |
هم نيفتادى رسن در گردنش |
|
|
دانه كمتر خور مكن چندين رفو |
چون كلوا خواندى بخوان لا تسرفوا |
|
|
تا خورى دانه نيفتى تو به دام |
اين كند علم و قناعت و السلام |
|
ب ١٤٠٨- ١٤٠٣ كلوا: و كلوا و اشربوا و لا تسرفوا. (اعراف، ٣١)
|
نعمت از دنيا خورد عاقل نه غم |
جاهلان را محروم مانده در ندم |
|
|
چون در افتد در گلوشان حبل دام |
دانه خوردن گشت بر جمله حرام |
|
|
مرغ اندر دام دانه كى خورد |
دانه چون زهر است در دام، ار چرد |
|
|
مرغ غافل مىخورد دانه ز دام |
همچو اندر دام دنيا اين عوام |
|
|
باز مرغان خبير هوشمند |
كردهاند از دانه خود را خشك بند |
|
|
كاندرون دام دانه زهرباست |
كور آن مرغى كه در فخ دانه خواست |
|
|
صاحب دام ابلهان را سر بريد |
و آن ظريفان را به مجلسها كشيد |
|
|
كه از آنها گوشت مىآيد به كار |
وز ظريفان بانگ و ناله زير و زار |
|
ب ١٤١٦- ١٤٠٩ خشك بند: شارحان به استنباط خود اين كلمه را گونهگون معنى كردهاند:، سخت گرفتن، گرسنگى كشيدن. اين تركيب در دفتر سوم نيز آمده است:
|
گفت من كردم جوامردى به پند |
تا رهانم من تو را زين خشك بند |
|
٢٩٧٥/ ٣ و چنان كه نوشته شد «خشك بند» به معنى بستن با تسمه بريده از پوست است كه در عربى