شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨ - در حجره گشادن مصطفى
در حجره گشادن مصطفى عليه السَّلام بر مهمان و خود را پنهان كردن، تا او خيال گشاينده را نبيند و خجل شود، و گستاخ بيرون رود
|
مصطفى صبح آمد و در را گشاد |
صبح آن گمراه را او راه داد |
|
|
در گشاد و گشت پنهان مصطفى |
تا نگردد شرمسار آن مبتلا |
|
|
تا برون آيد رود گستاخ او |
تا نبيند در گشا را پشت و رو |
|
|
يا نهان شد در پس چيزى و يا |
از ويش پوشيد دامانِ خدا |
|
|
صِبْغَةُ اللَّه گاه پوشيده كند |
پرده بىچون بر آن ناظر تند |
|
|
تا نبيند خصم را پهلوى خويش |
قدرت يزدان از آن بيش است بيش |
|
|
مصطفى مىديد احوال شبش |
ليك مانع بود فرمانِ رَبَش |
|
|
تا كه پيش از خبط بگشايد رهى |
تا نيفتد ز آن فضيحت در چهى |
|
|
ليك حكمت بود و امر آسمان |
تا ببيند خويشتن را او چنان |
|
|
بس عداوتها كه آن يارى بود |
بس خرابىها كه معمارى بود |
|
|
جامه خوابِ پر حدث را يك فضول |
قاصدا آورد در پيش رسول |
|
|
كه چنين كرده است مهمانت ببين |
خندهاى زد رَحْمَةً لِلْعالَمِين |
|
|
كه بيار آن مِطْهَره اينجا به پيش |
تا بشويم جمله را با دست خويش |
|
|
هر كسى مىجَست كز بهر خدا |
جان ما و جسم ما قربان تو را |
|
|
ما بشوييم اين حدث را تو بهل |
كارِ دست است اين نمط نه كارِ دل |
|
|
اى لَعَمْرُك مر تو را حق عُمر خواند |
پس خليفه كرد و بر كرسى نشاند |
|
|
ما براى خدمت تو مىزييم |
چون تو خدمت مىكنى پس ما چهايم |
|
|
گفت آن دانم و ليك اين ساعتى است |
كه در اين شستن به خويشم حكمتى است |
|
|
منتظر بودند كين قول نبى است |
تا پديد آيد كه اين اسرار چيست |
|