شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦ - در سبب ورود اين حديث مصطفى صلوات الله عليه كه الكافر يأكل فى سبعة امعاء و المؤمن يأكل فى معى واحد
|
مصطفى بُردش چو واماند از همه |
هفت بُز بُد شير دِه اندر رمه |
|
|
كه مقيم خانه بودندى بُزان |
بهرِ دوشيدن براى وقتِ خوان |
|
|
نان و آش و شير آن هر هفت بز |
خورد آن بو قحطِ عُوجِ ابْنِ غُز |
|
|
جمله اهل بيت خشم آلو شدند |
كه همه در شير بز طامع بدند |
|
|
معده، طبلى خوار همچون طبل كرد |
قسم هژده آدمى تنها بخورد |
|
|
وقت خفتن رفت و در حجره نشست |
پس كنيزك از غضب در را ببست |
|
|
از برون زنجير در را در فكند |
كه از او بُد خشمگين و دردمند |
|
|
گبر را در نيم شب يا صبحدم |
چون تقاضا آمد و دردِ شكم |
|
|
از فراش خويش سوى در شتافت |
دست بر در چون نهاد او بسته يافت |
|
|
در گشادن حيله كرد آن حيله ساز |
نوع نوع و خود نشد آن بند باز |
|
|
شد تقاضا بر تقاضا خانه تنگ |
ماند او حيران و بىدرمان و دنگ |
|
|
حيله كرد او و به خواب اندر خزيد |
خويشتن در خواب در ويرانه ديد |
|
|
ز آن كه ويرانه بُد اندر خاطرش |
شد به خواب اندر همانجا منظرش |
|
|
خويش در ويرانه خالى چو ديد |
او چنان محتاج اندر دم بريد |
|
|
گشت بيدار و بديد آن جامه خواب |
پُر حدث ديوانه شد از اضطراب |
|
|
ز اندرون او بر آمد صد خروش |
زين چنين رسوايى بىخاك پوش |
|
|
گفت خوابم بَتَّر از بيداريم |
گُه خورم اين سو و آن سو مىريم |
|
|
بانگ مىزد وا ثُبورا وا ثُبور |
همچنان كه كافر اندر قعر گور |
|
|
منتظر كه كى شود اين شب به سر |
يا بر آيد در گشادن بانگ در |
|
|
تا گريزد او چو تيرى از كمان |
تا نبيند هيچ كس او را چنان |
|
|
قصّه بسيار است كوته مىكنم |
باز شد آن در رهيد از درد و غم |
|
ب ٩٦- ٧٤ زَفت: فربه، ستبر.
بىنديد: بىمانند (در درشتى اندام).
ضخم: ستبر.
بو قحط: قحطى آور.