شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤٠ - حكايت محمد خوارزمشاه كه شهر سبزوار كه همه رافضى باشند به جنگ بگرفت، امان جان خواستند گفت آن گه امان دهم كه از اين شهر پيش من به هديه ابو بكر نامى بياريد
بيت به يك معنى است ليكن در اين بيت مردم آن مقصودند و قتو به معنى كافرستان به كار رفته است. (دل كه از معرفت خدا تهى باشد در قتو كه شهر كافران است فراوان است.) دلى كه پذيرفته خداست، دلى است كه جز خدا در آن نگنجد و از هر سو بنگرد خدا را بيند. چنين دل واسطه فيض الهى است و او را با قدرت مطلق حق، پيوند است. و تا چنان دلى به دست نياورى و او را واسطه نكنى مورد قبول حق نشوى و در بيتهاى بعد توصيف بيشترى از آن دل مىكند.
|
تو بگردى روزها در سبزوار |
آن چنان دل را نيابى ز اعتبار |
|
|
پس دل پژمرده پوسيده جان |
بر سر تخته نهى آن سو كشان |
|
|
كه دل آوردم تو را اى شهريار |
به از اين دل نبود اندر سبزوار |
|
|
گويدت اين گور خانه است اى جرى |
كه دل مرده بدين جا آورى؟ |
|
|
رو بياور آن دلى كو شاه خوست |
كه امان سبزوار كون از اوست |
|
|
گويى آن دل زين جهان پنهان بود |
ز آن كه ظلمت با ضيا ضدان بود |
|
|
دشمنى آن دل از روز الست |
سبزوار طبع را ميراثى است |
|
|
ز آن كه او باز است و دنيا شهر زاغ |
ديدن ناجنس بر ناجنس، داغ |
|
|
ور كند نرمى نفاقى مىكند |
ز استمالت ارتفاقى مىكند |
|
|
مىكند آرى نه از بهر نياز |
تا كه ناصح كم كند نصح دراز |
|
|
ز آن كه اين زاغ خس مردار جو |
صد هزاران مكر دارد تو به تو |
|
|
گر پذيرند آن نفاقش را رهيد |
شد نفاقش عين صدق مستفيد |
|
|
ز آن كه آن صاحب دل با كر و فر |
هست در بازار ما معيوب خر |
|
ب ٩٠١- ٨٨٩ سبزوار: استعارت از جهانى كه دنيا پرستان بدان خو گرفتهاند.
اعتبار: به دقت نگريستن. (هر چند بنگرى نمىتوانى آن دل را بيابى.) جرى: جرىء: گستاخ.
شاه خو: كه خوى الهى دارد. مورد پسند خداست. خدايى است.
امان سبزوار كون: چنان كه در حديث است: «لو لا الحجة لساخت الأرض بأهلها.»