شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤١ - حكايت محمد خوارزمشاه كه شهر سبزوار كه همه رافضى باشند به جنگ بگرفت، امان جان خواستند گفت آن گه امان دهم كه از اين شهر پيش من به هديه ابو بكر نامى بياريد
پنهان بودن: اشارت است به حديث: «أوليائى تحت قبابى.» (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٩٢٨/ ٢) ارتفاق: رفاقت نشان دادن، نرمى كردن.
سبزوار چنان كه اشارت شد رمز جهان مادى است. و دل رمز ولى خدا، يا دلى كه از عشق الهى پر است. دل هنگامى پسنديده است كه در آن ذرهاى از دل بستگى به دنيا يافت نشود. نمىتوان هم دل به زاغ بست و هم در پى باز بود. كه چنين دل بستگى نفاق است.
دنيا و يا به تعبير مولانا زاغ، به ظاهر به تو رو مىآورد تا دلت را بربايد و از مهر بازت تهى نمايد، اما اگر در اين حالت هم با چنين دلى از روى صدق روى به صاحب دل آرى، از مرحمت تو را مىپذيرد. آن گاه نفاق به صدق مبدل مىشود.
|
كاذبى با صادقى چون شد روان |
آن دروغش راستى شد ناگهان |
|
٢٩٧٩/ ٢ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٩٧٩/ ٢) ارشادى است آنان را كه از راهنماى اصلى يا به تعبير مولانا (صاحب دل) دور افتاده و پى هواى خود گرفتهاند و آن را كه با سليقه ناقص و طبع نامعتدلشان موافق است گزيدهاند و او را مرد خدا مىشناسند.
|
صاحب دل جو اگر بىجان نهاى |
جنس دل شو گر ضد سلطان نهاى |
|
|
آن كه زرق او خوش آيد مر تو را |
آن ولى توست نه خاص خدا |
|
|
هر كه او بر خو و بر طبع تو زيست |
پيش طبع تو ولى است و نبى است |
|
|
رو هوا بگذار تا بويت شود |
و آن مشام خوش عبر جويت شود |
|
|
از هوارانى دماغت فاسد است |
مشك و عنبر پيش مغزت كاسد است |
|
|
حد ندارد اين سخن و آهوى ما |
مىگريزد اندر آخر جا به جا |
|
ب ٩٠٧- ٩٠٢ بويت شود: بعض شارحان بو را به معنى به دست آمدن و رسيدن گرفتهاند، ولى «شدن» در بيت به معنى رفتن است و بوى فاعل. (هواى نفس را رها كن تا بوى ناخوش آن از تو برود و دماغت جوياى بوى خوش شود.) عبر جو: شارحان عموما «عبر» را عنبر يا عبير معنى كردهاند. مشك و عنبر در بيت بعد آن