شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٥ - قصه آن حكيم كه ديد طاوسى را كه پر زيباى خود را مىكند به منقار و مىانداخت، و تن خود را كل و زشت مىكرد، از تعجب پرسيد كه دريغت نمىآيد؟ گفت مىآيد، اما پيش من جان از پر عزيزتر است و اين پر عدوى جان من است
نقل كرده است. مولانا از اين مثل رايج نكتهاى را كه كافى بخارى در بيت اخير آورده بسط داده و چنان كه شيوه اوست از آن نتيجهاى تربيتى مىگيرد.
سَنى: روشن، كنايت از زيبا و داراى جلوه.
وَحَل: گِل.
طى مصحف نهادن:
|
پر طاوس در اوراق مصاحف ديدم |
گفتم اين منزلت از قدر تو مىبينم بيش |
|
|
گفت خاموش كه هر كس كه جمالى دارد |
هر كجا پاى نهد دست ندارندش پيش |
|
(سعدى) در زمانهاى پيش رسم چنان بود كه پر طاوس را به نشانه آيات خوانده شده در صفحههاى قرآن مىنهادند. در برخى مكتب خانهها نيز رسم چنين بود.
قَلْع: كندن.
طراز: نگارِ جامه. كه در حاشيه آن براى زينت مىدوختند، و در اينجا كنايت از پر زيباست. (به عمد پر زيبايت را كه همچون طراز جامه است چرا مىكنى؟) پاسخ پرسش از زبان طاوس در بيت ٦٤١ همين دفتر خواهد آمد.
پر كندن طاوس رمز ترك جاه و مقام است اگر كسى را حبّ جاه فرا گرفت بايد بكوشد تا خود را از آن برهاند، چنان كه گاهى عالمان ديندار براى فرار از تعهد منصب خود را به ديوانگى مىزدند.
|
اى بسا نازا كه گردد آن گناه |
افكند مر بنده را از چشم شاه |
|
|
ناز كردن خوشتر آيد از شكر |
ليك كم خايش كه دارد صد خطر |
|
|
ايمن آباد است آن راه نياز |
ترك نازِش گير و با آن ره بساز |
|
|
اى بسا ناز آورى زد پرّ و بال |
آخرُ الأمر آن بر آن كس شد وبال |
|
|
خوشى ناز ار دمى بفرازدت |
بيم و ترس مضمرش بگدازدت |
|
|
وين نياز ار چه كه لاغر مىكند |
صدر را چون بدر انور مىكند |
|
|
چون ز مرده زنده بيرون مىكشد |
هر كه مرده گشت او دارد رشد |
|
|
چون ز زنده مرده بيرون مىكند |
نفس زنده سوى مرگى مىتند |
|
|
مرده شو تا مُخْرِجُ الْحىَّ الصَّمد |
زندهاى زين مرده بيرون آورد |
|