شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٩ - بيان اتحاد عاشق و معشوق از روى حقيقت اگر چه متضادند، از روى آن كه نياز ضد بىنيازى است، چنان كه آينه بىصورت است و ساده است و بىصورتى ضد صورت است و لكن ميان ايشان اتحادى است در حقيقت كه شرح آن دراز است، و العاقل يكفيه الإشارة
|
عشق نام مرده را مىجان كند |
جان كه فانى بود جاويدان كند |
|
|
گفت مجنون من نمىترسم ز نيش |
صبر من از كوه سنگين هست بيش |
|
|
منبلم بىزخم ناسايد تنم |
عاشقم بر زخمها بر مىتنم |
|
|
ليك از ليلى وجود من پر است |
اين صدف پر از صفات آن در است |
|
|
ترسم اى فصادگر فصدم كنى |
نيش را ناگاه بر ليلى زنى |
|
|
داند آن عقلى كه او دل روشنى است |
در ميان ليلى و من فرق نيست |
|
ب ٢٠١٩- ٢٠٠٨ عمى: نابينا.
كلب كهفى: سگ اصحاب كهف. (نگاه كنيد به: تفسيرها، ذيل آيه ١٨- ٢٢ سوره كهف) قلب: دل، كنايت از مردان خدا كه سگ پى آنان را گرفت و چون به غار رفتند ملازمتشان را عهدهدار شد.
گر نبودى عشق هستى: چنان كه عارفان گويند عشق حق تعالى به انسان و به ديگر موجودات بود كه آنان را پديد آورد. تا مظهر صفتهاى او باشند.
|
گر نبودى بهر عشق پاك را |
كى وجودى دادمى افلاك را |
|
|
من بدان افراشتم چرخ سنى |
تا علو عشق را فهمى كنى |
|
٢٧٤٠- ٢٧٣٩/ ٥ عشق است كه جماد را به نبات و نبات را به انسان مبدل مىسازد. نان با عشقى كه به جان داشتن دارد جزء آدمى مىگردد و اين عشق است كه آن را جان مىبخشد.
اشتها: بايد «اشتهى» خوانده شود.
جان فانى: جان حيوانى.
منبل: در فرهنگها چند معنى براى آن نوشتهاند از جمله: كاهل و بىكار، بىاعتقاد، محل زخم، دارويى كه بر زخم نهند و در اين بيت از سنايى مقابل كاهل است:
|
تن چو لاغر بود بود منبل |
پس چو فربه شود شود كاهل |
|
ولى بيشتر به معنى تنبل است كه از جاى نخيزد:
|
منبلى گفت بر درش قائم |
ز ان شدستم كه اكلها دائم |
|
(سنايى)