تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٦٩٣
ندهيم، و بعضى از ما بعض ديگر را به خدايى نپذيرد، و هر گاه آنان از آئين حق سر برتابند بگوييد گواه باشيد كه ما مسلمانيم». «١»
هنگامى كه «مقوقس» پست زمامدارى مصر را بر عهده داشت و پيامبر اسلام براى زمامداران و بزرگان جهان نامه مىفرستاد، و آنها را به سوى اسلام دعوت مىكرد، از جمله «حاطب بن ابى بلتعة» را مأمور ساخت تا نامهاى به «مقوقس» رهبر مصر برساند.
سفير پيامبر رهسپار مصر شد، و اطلاع پيدا كرد كه زمامدار مصر در اسكندريه است، مأمور پيامبر صلى الله عليه و آله با وسايل مسافرتى آن روز، وارد اسكندريه شد، خود را به كاخ «مقوقس» رسانيد و نامه را به او داد.
«مقوقس» نامه را باز كرد، خواند و مقدارى فكر كرد سپس گفت: اگر راستى محمّد فرستاده خدا است، چرا مخالفان او توانستند وى را از زادگاه خود بيرون كنند؟ و ناچار شد در «مدينه» سكونت گزيند؟
چرا به آنها نفرين نكرد تا نابود شوند؟
فرستاده پيامبر در جواب چنين گفت: عيسى عليه السلام رسول خدا بود و شما نيز به حقانيت او گواهى مىدهيد، هنگامى كه بنىاسرائيل نقشه قتل او را كشيدند، چرا درباره آنها نفرين نكرد تا خدا آنها را هلاك كند؟!
«مقوقس» در برابر اين منطق شروع به تحسين نموده، گفت: أَحْسَنْتَ أَنْتَ حَكِيْمٌ مِنْ عِنْدِ حَكِيْمٍ: «آفرين بر تو! مرد فهميدهاى هستى كه از طرف شخص فهميدهاى آمدهاى».
«حاطب» سپس چنين اضافه كرد: پيش از شما كسى (يعنى فرعون) در اين