تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٤٦
مىخوانيم خداوند با او سخن گفته است و روايات نيز اين حقيقت را تأييد مىكند، «١» چنان كه بعداً اشاره خواهيم كرد.
در اين هنگام خداوند جان او را گرفت و يكصد سال بعد، او را زنده كرد و از او سؤال نمود، چقدر در اين بيابان بودهاى؟
او كه خيال مىكرد: مدت كمى در آنجا درنگ كرده، فوراً در جواب عرض كرد: يك روز يا كمتر!
به او خطاب شد: يكصد سال در اينجا بودهاى! اكنون به غذا و آشاميدنى خود نظرى بيفكن و ببين چگونه در طول اين مدت، به فرمان خداوند هيچگونه تغييرى در آن پيدا نشده است، ولى براى اين كه بدانى يكصد سال از مرگ تو گذشته است، نگاهى به مركب سوارى خود كن و ببين از هم متلاشى و پراكنده شده، مشمول قوانين عادى طبيعت گشته، و مرگ، آن را از هم متفرق ساخته است. سپس نگاه كن و ببين چگونه اجزاى پراكنده آن را جمعآورى كرده و زنده مىكنيم.
او هنگامى كه اين منظره را ديد گفت: مىدانم كه خداوند بر هر چيزى توانا است، يعنى هم اكنون آرامش خاطر يافتم و مسأله رستاخيز مردگان در نظر من شكل حسّى به خود گرفت.
درباره اين كه او كداميك از پيامبران بوده، احتمالات گوناگونى داده شده است: بعضى او را «ارميا» عليه السلام و بعضى «خضر» عليه السلام دانستهاند، ولى مشهور و معروف اين است كه «عُزَير» عليه السلام بوده است و در حديثى از امام صادق عليه السلام نيز اين موضوع تأييد شده است. «٢»