تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٣٤
«قِنْطِر» مىگويند، به خاطر استحكام در بنا يا در تفكر آنها است و «مُقْنَطَرَه» اسم مفعول از همان ماده به معنى مضاعف و مكرر آن مىباشد و ذكر اين دو كلمه پشت سر هم براى تأكيد است، شبيه تعبيرى كه در فارسى امروز رايج است كه مىگويند: «فلان كس صاحب «آلاف» و «الوف» مىباشد، يعنى ثروت زيادى دارد.
بعضى براى «قِنطار» حدّ معينى تعيين كردهاند و گفتهاند: «قِنطار» هفتاد هزار دينار طلا است.
بعضى صد هزار.
بعضى دوازده هزار درهم دانستهاند.
و بعضى ديگر، «قنطار» را يك كيسه پر از سكه طلا يا نقره دانستهاند.
در روايتى از امام باقر و امام صادق عليهما السلام نقل شده كه: «قِنطار»، مقدار طلائى است كه پوست يك گاو را پر كند. «١»
ولى در حقيقت همه اينها مصداق يك مفهوم وسيع و آن مال زياد است.
«خَيل» اسم جمع است و به معنى «اسبها» يا «اسب سواران» هر دو است البته در آيه مورد بحث منظور همان معنى اول است.
كلمه «مُسَوَّمَه» در اصل، به معنى «نشاندار» است و نشان داشتن آن، يا به خاطر برازندگى اندام و مشخص بودن چهره و يا به خاطر تعليم و تربيت آنها و آمادگى براى سوارى در ميدان جنگ است.
بنابراين، آيه مورد بحث، به شش چيز از سرمايههاى مهم زندگى كه عبارتاند از: زن، فرزند، پولهاى نقد، مركبهاى ممتاز، چهارپايانى كه در