تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٣٨
«نمرود» است، مىفرمايد: «آيا نديدى (و آگاهى ندارى از) كسى كه با ابراهيم درباره پروردگارش محاجّه و گفتگو كرد»؟ «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذي حَاجَّ إِبْراهيمَ في رَبِّهِ».
و در يك جمله، اشاره به انگيزه اصلى اين محاجّه مىكند و مىگويد: اين «به خاطر اين بود كه خداوند به او حكومت داده بود» «أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ» و بر اثر كمى ظرفيت از باده كبر و غرور، سرمست شده بود.
و چه بسيارند كسانى كه در حال عادى، انسانهاى معتدل، سر به راه، مؤمن و بيدارند، اما هنگامى كه به مال، مقام و نوايى برسند، همه چيز را به دست فراموشى مىسپارند، و مهمترين مقدسات را زير پا مىنهند.
و در ادامه مىافزايد: در آن هنگام كه از ابراهيم عليه السلام پرسيد: خداى تو كيست كه به سوى او دعوت مىكنى؟ «ابراهيم گفت: پروردگار من همان كسى است كه زنده مىكند و مىميراند» «إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّيَ الَّذي يُحْيي وَ يُميتُ».
در حقيقت بزرگترين شاهكار آفرينش، يعنى قانون حيات و مرگ را به عنوان نشانه روشنى از علم و قدرت پروردگار مطرح ساخت.
ولى «نمرودِ» جبّار، راه تزوير و سفسطه را پيش گرفت و براى اغفالِ مردم و اطرافيان خود «گفت: من نيز زنده مىكنم و مىميرانم» و قانون حيات و مرگ در دست من است «قالَ أَنَا أُحْيي وَ أُميتُ».
و براى اثبات اين مدعاى دروغين، طبق روايت معروفى دست به حيلهاى زد و دستور داد دو نفر زندانى را حاضر كردند و فرمان داد:
يكى را آزاد كنند و ديگرى را به قتل برسانند، سپس رو به ابراهيم عليه السلام و حاضران كرده، گفت: «ديديد چگونه حيات و مرگ به دست من است»؟ «١»