تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٨١
ناقوس را نواختند و به طرف مشرق ايستاده، مشغول نماز شدند، گروهى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله خواستند مانع شوند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به آنها كارى نداشته باشيد!
پس از نماز، «عاقب» و «سيد» خدمت پيامبر رسيدند و با او آغاز سخن كردند پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها پيشنهاد كرد: «به آئين اسلام درآييد و در پيشگاه خداوند تسليم گرديد».
عاقب و سيد گفتند: ما پيش از تو اسلام آورده و تسليم خداوند شدهايم!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «شما چگونه بر آئين حق هستيد، با اين كه اعمالتان حاكى است كه تسليم خداوند نيستيد، چه اين كه براى خدا فرزند قائليد و عيسى عليه السلام را پسر خدا مىدانيد، و صليب را عبادت و پرستش مىكنيد و گوشت خوك مىخوريد، با اين كه تمام اين امور مخالف آئين حق است»!
عاقب و سيد گفتند: اگر عيسى پسر خدا نيست، پس پدرش كه بوده است؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آيا شما قبول داريد كه هر پسرى شباهتى به پدر خود دارد»؟
گفتند: آرى.
فرمود: «آيا اينطور نيست كه خداى ما به هر چيزى، احاطه دارد و قيوم است و روزى موجودات با اوست»؟
گفتند: آرى همين طور است.
فرمود: «آيا عيسى اين اوصاف را داشت»؟
گفتند: نه.
فرمود: «آيا مىدانيد كه هيچ چيزى در آسمان و زمين بر خدا مخفى نيست و خداوند به همه آنها داناست»؟
گفتند: آرى مىدانيم.