تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٦٧٢
دعوت كرد. آنها تا فرداى آن روز از حضرتش مهلت خواستند و پس از مراجعه، به شخصيتهاى نجران، اسقف (روحانى بزرگشان) به آنها گفت:
«شما فردا به محمّد صلى الله عليه و آله نگاه كنيد، اگر با فرزندان و خانوادهاش براى مباهله آمد، از مباهله با او بترسيد، و اگر با يارانش آمد با او مباهله كنيد؛ زيرا چيزى در بساط ندارد».
فردا كه شد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد در حالى كه دست على بن ابيطالب عليه السلام را گرفته بود و حسن و حسين عليهما السلام در پيش روى او راه مىرفتند، و فاطمه عليها السلام پشت سرش بود، نصارى نيز بيرون آمدند در حالى كه اسقف آنها پيشاپيششان بود، هنگامى كه نگاه كرد، ديد پيامبر صلى الله عليه و آله با آن چند نفر آمدند، درباره آنها سؤال كرد، به او گفتند: «اين پسر عمو و داماد او و محبوبترين خلق خدا نزد او است و اين دو پسر، فرزندان دختر او از على عليه السلام هستند و آن بانوى جوان دخترش فاطمه عليها السلام است كه عزيزترين مردم نزد او، و نزديكترين افراد به قلب او است ...».
«سيّد» به اسقف گفت: «براى مباهله قدم پيش گذار».
گفت: نه، من مردى را مىبينم كه نسبت به مباهله با كمال جرأت اقدام مىكند و من مىترسم راستگو باشد، و اگر راستگو باشد، به خدا يك سال بر ما نمىگذرد كه در تمام دنيا يك نصرانى كه آب بنوشد وجود نخواهد داشت.
اسقف به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله عرض كرد: «اى ابوالقاسم! ما با تو مباهله نمىكنيم، بلكه مصالحه مىكنيم، با ما مصالحه كن، پيامبر صلى الله عليه و آله با آنها مصالحه كرد كه دو هزار حُلَّه (يك قواره پارچه خوب لباس) كه حداقل قيمت هر حُلّهاى چهل درهم باشد، و عاريت دادن سى دست زره، و سى عدد نيزه، و سى رأس اسب، در صورتى كه در سرزمين يمن، توطئهاى براى مسلمانان رخ دهد، و پيامبر صلى الله عليه و آله ضامن اين عاريتها خواهد بود، تا آن را بازگرداند، و عهد نامهاى در