تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٥٣
٢٦٠ وَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّ أَرِني كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبي قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتينَكَ سَعْياً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ
ترجمه:
٢٦٠- و (به خاطر بياور) هنگامى را كه ابراهيم گفت: «خدايا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مىكنى»؟ فرمود: «مگر ايمان نياوردهاى»؟! عرض كرد: «آرى، ولى مىخواهم قلبم آرامش يابد». فرمود: «در اين صورت، چهار نوع از مرغان را انتخاب كن! و آنها را (پس از ذبح كردن،) قطعه قطعه كن (و در هم بياميز)! سپس بر هر كوهى، قسمتى از آن را قرار بده؛ بعد آنها را بخوان، به سرعت به سوى تو مىآيند! و بدان خداوند قادر و حكيم است؛ (و توانايى بر جمع آنها دارد)».
تفسير:
صحنه ديگرى از معاد در اين دنيا
به دنبال داستان «عُزَير» در مورد مسأله معاد، داستان ديگرى از ابراهيم عليه السلام در اينجا مطرح شده است، تا آن بحث كاملتر گردد.
بيشتر مفسران و نويسندگان تاريخ، در ذيل اين آيه، داستان زير را نقل كردهاند:
روزى ابراهيم عليه السلام از كنار دريائى مىگذشت، مردارى را ديد در كنار دريا