تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٥٢
نَكْسُوها لَحْماً».
«نُنْشِزُها» از ماده «نُشُوز» به معنى مرتفع و بلند شدن است، و در اينجا به معنى برداشتن از روى زمين و پيوستن آنها به يكديگر است، يعنى: نگاه كن كه چگونه آنها را به هم پيوند مىدهيم، گوشت به آنها مىپوشانيم و زنده مىكنيم!
و اين كه بعضى از مفسران احتمال دادهاند: منظور استخوانهاى خود آن پيامبر است، بسيار عجيب و بعيد به نظر مىرسد؛ زيرا اين گفتگوها بعد از زنده شدن او مىباشد.
همچنين احتمال اراده استخوانهاى پوسيده اهل آن آبادى؛ «١» زيرا قبل از اين جمله، سخن از حمار و مركب سوارى بوده نه مردم قريه.
و در پايان آيه مىفرمايد: «هنگامى كه با مشاهده اين نشانههاى واضح (همه چيز) براى او روشن شد، گفت: مىدانم كه خدا بر هر كارى قادر است» «فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ».
يعنى: علم و آگاهى من كامل شد و به مرحله شهود رسيد، و قابل توجه اين كه نگفت الآن دانستم (مانند گفتار زليخا در مورد يوسف: الآْنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ: «الآن حق آشكار گشت» «٢») بلكه گفت: مىدانم، يعنى اعتراف به علم و آگاهى خود مىكنم.
***