تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٣٩
ولى ابراهيم عليه السلام براى خنثى كردن اين توطئه، دست به استدلال ديگرى زد كه دشمن نتواند در برابر سادهلوحان در مورد آن مغالطه كند، «ابراهيم گفت:
خداوند، خورشيد را از افق مشرق مىآورد (اگر تو راست مىگويى كه حاكم بر جهانِ هستى مىباشى) خورشيد را از طرف مغرب بياور»! «قالَ إِبْراهيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ».
اينجا بود كه: «آن مرد كافر، مبهوت و وامانده شد» «فَبُهِتَ الَّذي كَفَرَ».
آرى؛ «خداوند قوم ظالم را هدايت نمىكند» «وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمينَ».
و به اين ترتيب، آن مرد مست و مغرورِ سلطنت و مقام، خاموش، مبهوت و ناتوان گشت و نتوانست در برابر منطق زنده ابراهيم عليه السلام سخنى بگويد، و اين بهترين راه براى خاموش كردن اين گونه افراد لجوج است.
با اين كه مسلّم است: مسأله حيات و مرگ از جهاتى مهمتر از مسأله طلوع و غروب آفتاب است و سند گوياترى بر علم و قدرت پروردگار محسوب مىشود- و به همين دليل ابراهيم عليه السلام نخست به آن استدلال كرد كه اگر افراد با فكر و روشن ضميرى در آن مجلس بودند، طبعاً با اين دليل قانع شدند؛ زيرا هر كس مىداند مسأله آزاد كردن و كشتن يك زندانى، هيچگونه ربطى به مسأله حيات و مرگ طبيعى واقعى ندارد-
ولى براى آن دسته كه درك كافى نداشتند و ممكن بود تحت تأثير سفسطه آن جبار حيلهگر قرار گيرند، دست به استدلال دوم زد و مسأله طلوع و غروب خورشيد را مطرح ساخت تا حق بر هر دو دسته روشن گردد. «١»