دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٦١ - سخنى درباره ناكام ماندن دشمنان امام
روز جمعه كه شد، او براى مردم، سخنرانى كرد و گفت: سوگند به خدا، پيامبر خدا، در حالى كه مىدانست على كيست، وى را به كار گرفت و اين به خاطر آن بود كه شوهر دخترش بود.
سعيد بن مسيَّب كه در حال چرت زدن بود، چشمهايش را گشود و گفت: واى بر شما! اين خبيث، چه گفت؟ هم اكنون در رؤيا ديدم كه قبر پيامبر خدا شكافت و پيامبر خدا فرمود: «دروغ گفتى، اى دشمن خدا!».
قنّاد، روايت كرده است: اسباط بن نصر همدانى، از سُدّى برايمان حديث كرد كه: من در مدينه، كنار احجار الزَّيت[١] بودم كه سوارى بر شتر آمد و ايستاد و على ٧ را دشنام گفت.
مردم به ديده تحقير به وى نگاه كردند. در اين هنگام، سعد بن ابى وقّاص آمد و گفت: خداوندا! اگر اين مرد، بنده صالحت را دشنام گفته است، خوارى وى را به مسلمانان نشان بده.
چيزى نگذشت كه شتر آن مرد، رم كرد و وى افتاد و گردنش شكست.
عثمان بن ابى شيبه، از عبد اللّه بن موسى، از فُطر بن خليفه، از ابو عبد اللّه جدلى روايت كرده است كه: به خانه امّ سلمه كه خدايش رحمت كند وارد شدم. به من گفت: آيا پيامبر خدا در بين شما دشنام گفته مىشود و شما زنده هستيد؟!
گفتم: كجا چنين چيزى اتّفاق افتاده است؟
گفت: آيا على و دوستدارانش دشنام گفته نمىشوند؟
عبّاس بن بكّارِ ضَبّى روايت كرده است كه: ابو بكر هُذَلى، از زُهْرى برايم نقل كرد كه: ابن عبّاس به معاويه گفت: آيا از بدگويى اين مرد (على ٧) دست نمىكشى؟
معاويه پاسخ داد: به اين كار، همچنان ادامه خواهم داد تا كوچكترها با آن،
[١] احجار الزَّيت، جايى است در مدينه كه در آن، نماز باران مىخوانند( معجم البلدان: ج ١ ص ١٠٩).