فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ١٤٩ - خلاصه بحث     
نياورده ام و شما هم مرا امان داديد و گفتيد: «ترسى بر تو نيست.» او را آوردند، خواباندند و سرش را بريدند. خونش آب را رنگين كرد. بعد به طرف زنش رفتند. زن گفت: من يك زن هستم، آيا از خدا نمى ترسيد؟ به حرفش گوش ندادند، شكمش را پاره كردند. زن ديگرى را از قبيله طى كشتند و مادر سنان صيداوى را به قتل رساندند. خبر كشتن عبدالله بن خباب و مردم آزارى آنها به على و همراهان رسيد. او حارث بن مرّة عبدى را فرستاد كه نزد آنها برود و به آنچه كه از آنها مى شنود توجه نمايد و جريان را به همان صورتى كه واقع شده، برايش بنويسد و چيزى را پنهان ندارد. حارث حركت كرد و به نهروان، مقر خوارج رسيد تا ماوقع را سؤال كند. گروهى آمدند و او را كشتند. خبر به امير المؤمنين و همراهان رسيد. همراهان پيش حضرت آمدند و عرض كردند: «يا امير المؤمنين! براى چه اينها را كه دشمن مال و عيال ماست، پشت سر ما مى گذارى؟ ما را به سراغشان ببر. وقتى كارشان را يكسره كرديم، آنگاه به طرف شام حركت مى كنيم.» امام پذيرفت و دستور داد. وقتى مى خواست از «أنبار» به طرف خوارج نهر حركت كند، قيس بن سعد بن عباده را امر كرد به مداين برود و در آنجا منتظر دستور بماند. آنگاه به طرف آنان حركت نمود. در همين حين قيس و سعد بن مسعود ثقفى به طرف نهر مى رفتند. امام به اهل نهر پيام داد: قاتلان برادران ما را تحويل دهيد. ما آنها را مى كشيم و آنگاه با شما كارى نداريم. دست از شما برمى داريم و به سراغ شاميان مى رويم. شايد خدا دلهايتان را متحول كند و شما را از اين حالت، به حالت بهتر هدايت نمايد. آنان به امام پيام دادند و گفتند: ما همگى قاتل آنها هستيم و همگى خون آنها و شما را حلال مى دانيم. امام وقتى به كنار نهر رسيد، برابرشان ايستاد و فرمود: