فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ١٣٨ - ورود حكمان در موضوعى كه به آنها واگذار نشده بود     
مسلمانان بوده اى.»[١] عمرو هواخواه معاويه بود زيرا معاويه وعده ولايت مصر را به او داده بود. تاريخ نويسان، داستان طويلى از اين جريان نقل مى كنند: وقتى معاويه به او گفت: بيا با من بيعت كن. عمرو گفت: هرگز! به خدا سوگند تا از دنيايت چيزى نستانم از دينم چيزى به تو نمى دهم. معاويه گفت: بخواه تا بتو داده شود. گفت: حكومت مصر را مى خواهم.[٢]
ابن مزاحم مى گويد: معاويه به عمرو گفت: تو را به جهاد اين مرد فرا مى خوانم كه پروردگار را عصيان كرده و خليفه را كشته و آشوب بپا كرده و جماعت را پراكنده ساخته و صله رحم را از بين برده است. عمرو گفت: جهاد با چه كسى؟ گفت: جهاد با على. گفت: تو و على دو بار يك شتر نيستيد. تو هجرت و سابقه اسلام، طول جهاد، پويايى و دانايى او را ندارى. به خدا سوگند او علاوه با داشتن اين مزايا مردى جدّى، استوار، صاحب فضل و والا مقام و در امتحانات خداوند سر بلند است. بنابراين اگر من تو را در اين جنگ همراهى نمايم، به من چه خواهى داد با آنكه خود مى دانى كه اين كار چقدر خطرناك و ضرر آفرين است؟ معاويه گفت: چه مى خواهى؟ گفت: مصر را مى خواهم كه كسب و درآمدم باشد. راوى مى گويد: معاويه درنگ و تأملى نمود.
نصر مى گويد: در حديث ديگر راوى مى گويد: معاويه به عمرو گفت: يا ابا عبدالله! برايم ناخوشايند است كه مردم بگويند تو براى دنيا وارد اين كار شدى! گفت: ول كن; دنبال اين حرفها نگرد. معاويه گفت: من اگر بخواهم تو را اميدوار
[١] ابن مزاحم: وقعة صفين ٥٨٣.
[١] ابن قتيبه: الامامة و السياسة ١/٩١. عبارت آن قبلا گذشت به پاورقىِ كه بر آن نگاشتيم، مراجعه شود.