فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٥٩٩
بمانى و كشته شوى و او هم از اين كار دست برداشت.
٦٨ ـ پدرم روايت كرد كه ابوبكر بن عياش برايمان روايت كرد، گفت: شنيدم كه ابو اسحق از ابو الاحوص نقل مى كرد، مى گفت: يكى از خوارج خروج كرد. مردم عليه او برخاستند و او را كشتند.
٦٩ ـ پدرم روايت كرد كه يحيى بن زكريا ابن ابى زائده برايمان روايت كرد كه عبدالملك از عطاء از ابن عباس به ما خبر داد كه على او را نزد خوارج فرستاد و او با آنها سخن گفت و بين آنها تشتت و تفرقه ايجاد كرد. خوارج گفتند: اينها گروه جدالگرند.
٧٠ ـ پدرم روايت كرد كه يحيى بن زكريا بن ابى زائده برايمان روايت كرد كه عاصم بن احول از عون بن عبدالله به ما خبر داد كه عمر بن عبدالعزيز او را نزد خوارج فرستاد و او با آنها سخن گفت.
٧١ ـ پدرم روايت كرد كه يزيد ـ يعنى ابن هارون ـ از هشام بن حسان برايمان روايت كرد كه ابو الوضى القيسي برايمان روايت كرد، گفت: من در جمع ياران على بودم. وقتى او از اهل نهر فراغت يافت، گفت: در ميان كشتگان مرد پستاندار را بيابيد. جستجو كردند ولى نيافتند. آمدند و گفتند: ما نيافتيم. گفت: جستجو كنيد او در بين آنهاست. مى گويد: جستجو كردند و او را يافتند و آوردند. من او را نگاه كردم، ديدم كه بر يكى از بازوانش گوشتى مانند پستان زن است و دستى غير از آن ندارد و موهايى بر آن ديده مى شود.