فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٥٧ -       خطبه امام در روز جمل     
شتر قطع شد. دست هر كدام كه قطع مى شد و بر زمين مى افتاد، ديگرى مهار شتر را مى گرفت. از بس كه تير بر هودج نشسته بود هودج مانند خارپشت شده بود تا آنكه شتر پى شد. وقتى شتر افتاد و هودج بر زمين قرار گرفت، محمد بن ابوبكر نزديك آمد و دستش را داخل هودج برد. عايشه پرسيد: «تو كيستى؟» گفت: برادرت. اميرالمؤمنين مى پرسد آيا صدمه اى به تو نرسيده است؟ گفت: «آسيبى به من نرسيده مگر تيرى كه آنهم مهم نيست.» آنگاه امام آمد و بر سر او ايستاد و با چوبى بر هودج زد و گفت: يا حميرا! آيا رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)تو را به اين كار فرمان داده بود؟ آيا به تو نفرمود در خانه ات بمانى؟ به خدا سوگند در حقت انصاف روا نداشتند آنهايى كه تو را بيرون آوردند و زنان خود را در پرده نگه داشتند. به برادرش، محمد گفت كه او را به خانه صفيه دختر حارث بن طلحه ببرد و او نيز چنين كرد.
وقتى جنگ ابزار خود را بر زمين گذاشت، على(عليه السلام)عايشه را براى رفتن به مدينه آماده نمود. عايشه به امام گفت: «دوست دارم همراه تو باشم و در جنگِ با دشمنانت تو را همراهى نمايم.» امام فرمود: «برگرد به خانه اى كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)تو را در آنجا ترك گفت.» سپس از امام خواست كه خواهرزاده اش، ابن زبير را امان دهد. امام هم او را امان داد. آنگاه با حسن و حسين درباره مروان حرف زد. امام او را هم امان داد و نيز وليد بن عقبه و فرزند عثمان و ساير بنى اميه و تمامى مردم را امان داد و در همان روز جنگ اعلام نمود هر كس سلاحش را بر زمين بگذارد، در امان است و هر كس به خانه اش بازگردد، در امان است.
جنگ در موضعى به نام «خريبه» و در روز پنج شنبه، دهم جمادى الآخر سال ٣٦ هجرى به وقوع پيوست و امام در اين روز براى مردم بصره خطبه اى ايراد نمود.