فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٥٥ -       خطبه امام در روز جمل     
بود، نزد امام آورد. عده ديگر از مسيره، مردى را كه با تير كشته شده بود، آوردند. در اين وقت على گفت: «خدايا! شاهد باش.» به اصحاب فرمود: حجت را بر قوم تمام كنيد. عمار بلند شد و بين دو لشكر رفت و گفت: اى مردم! بر پيامبرتان انصاف روا نداشتيد; زنهاى خود را در پرده نگهداشتيد و همسر او را برابر شمشيرها قرار داديد. اين در حالى بود كه عايشه بر هودجى بافته شده از چوب، سوار بر شتر بود و با عباى پشمى و پوست گاو، او را پوشانده بودند و زير آن نمد و روى آنها زره پوشانده بودند. عمار نزديك رفت و خطاب به او گفت: چه مى خواهى؟ گفت: خون عثمان را مى طلبم. عمار گفت: خدا بكشد در اين روز كسى را كه سركش است و غير حق را مى طلبد. سپس گفت: اى مردم! شما مى دانيد كه كدام يك از ما به قتل عثمان مشتاق بود. آنگاه در حالى كه او را با سنگ مى زدند، اين شعر را خواند:
فمنكِ البكاء و منكِ العويل