فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٤٥٤ -       ديگرى گناه كرده و شما مرا مجازات مى  كنيد     
با موافقتش با صلح و پذيرش اجبارى حكميّت، از بين رفته است; در نتيجه بيعت كسى بر گردن آنها نيست.»
اينگونه برداشت از موضع امام، خواسته درونى نويسنده است زيرا امام هرگز خود را از خلافت عزل نكرد و هيچگاه در اينكه خليفه شرعى و قانونى مردم است، ترديد نكرد و اگر ادعاى نويسنده كه امام خود را در حضور سپاه خود و سپاه دشمن از خلافت عزل كرد، درست باشد ديگر ابوموسى به خلع امام از خلافت اقدام نمى كرد و معنى ندارد كه مخلوع را دوباره خلع كنند خصوصاً درباره كسى كه خود، خويشتن را خلع كرده و بدان معترف است.
اگر پذيرش حكميّت با خلع از امامت ملازم باشد، پس چرا امام پس از آنكه از جريان حكمان و خيانت آنها در مورد وكالت آگاه شد، به سران خوارج: زيد بن حصين و عبدالله بن وهب راسبى و همراهان آنها نوشت و فرمود: اما بعد: اين دو شخص كه آنها را به حكميّت پذيرفته بوديم، خلاف كتاب خدا رفتار نموده و بيرون از هدايت خدا پيروى هواى خود كردند. به سنت عمل نكردند و حكم قرآن را به اجرا نگذاشتند. پس خدا و رسولش و مؤمنان از آنان بيزارند. وقتى نامه ام به شما رسيد،به سوى من بشتابيد كه ما به طرف دشمن خود و شما روانيم و بر همان كارى كه بوديم هستيم.[١]
انصافاً اگر كسى تاريخ غم انگيز حكميّت را مطالعه كند، ميزان فشارى كه از طرف ياران نادان امام بر او وارد شده است در خواهد يافت و بعد بر خواهد گشت و بر امام ترحم نموده و با صداى بلند بر او خواهد گريست و خواهد گفت: «خدا رحمت كند امام را كه بين دشمنان ستمگر و دوستان نادان زندگى سر كرد!»
[١] طبرى: تاريخ٤/٥٧.