فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٢٧ - مقدمه مؤلف     
هيچ كس ذلّت و خوارىِ تحميلى را نمى پذيرد مگر دو زبون، گروه خران و ميخ آنان.
اين يكى (خران) ذليلانه با ريسمان بسته مى شود و آن ديگرى (ميخ) بر سرش كوفته مى شود كسى برايش نمى گريد.
راوى مى گويد: كه على(عليه السلام)او را از خود راند و فرمود: به خدا سوگند تو منظورى جز آشوبگرى ندارى و به خدا سوگند پيوسته در صدد هستى كه بلايى بر سر اسلام بياورى. من نيازى به اندرز تو ندارم.
با اينكه امام به مشروعيت و امارت و خلافت خود معتقد بود و خود را جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)مى دانست و مردم در روز غدير و غير آن با او بيعت كرده بودند و امام هم به همين حجت و حجتهاى ديگر بر سزاور بودن خود براى خلافت استدلال مى كرد و خود و اهل بيت خود را اينگونه معرفى مى كرد: «اهل بيت پيامبر سزاوار به خلافتند و ميراث پيامبر حق آنهاست.»[١]
ولى با اين همه مى ديد كه در اين آشفته بازار، رويارويى با اين انحراف زيانبارتر از چشم پوشى از خلافت است. بنابراين از خلافت چشم پوشيد و جامه غير خلافت به تن كرد و دشمنى را پنهان داشت. او در بعضى از خطبه هايش اوضاع آن روز را اين گونه توصيف مى كند: «گمان نمى كردم عرب پس از پيامبر خلافت را از اهل بيت او بازگيرند و مرا پس از او از آن باز دارند و چيزى مرا جز شتافتن مردم براى بيعت با فلان نگران و شگفت زده نكرد. پس دست خود را نگهداشتم تا آنكه ديدم مردم از دين برگشتند و به نابودى دين محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)برخاستند. پس ترسيدم كه اگر به يارى اسلام و مسلمانان برنخيزم، رخنه و ويرانىِ در آن ببينم كه مصيبت آن بزرگتر از دست دادن حكومت بر
[١] رضى: نهج البلاغه، خطبه ٥.