فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ٢٥ - مقدمه مؤلف     
گرفتند و اجتهاد خود را بر نص پيامبر مقدم داشتند و مصلحت انديشى خود را بر انتخاب خدا ترجيح دادند. تعجب اينجاست كه صاحبان اين فكر، چه مهاجر و چه انصار در سقيفه بنى ساعده به افتخاراتى كه در جاهليت مرسوم بود و هيچ اساسى در كتاب و سنت نداشت، براى رسيدن به مقصودشان استدلال مى كردند. مثلا: انصار خود را به اين دليل مستحق خلافت مى دانستند كه پيامبر را پناه داده اند و در جنگها ياريش نموده اند وقتى كه قومش او را از ديار خود رانده و تنهايش گذاشته بود. نماينده انصار حباب بن منذر مى گفت: «اى گروه انصار! امارت را در دست گيريد كه شما سزاوارتر از ديگرانيد; چون با شمشيرهاى شما مردم به اين دين رو آورده اند.» اين بينش انصار بود. در مقابل، بينش مهاجرين را مى بينيم: ابوبكر به نيابت از مهاجرين مى گفت: «مهاجرين خويشاوندان پيامبر و اقوام و تكيه گاه او هستند.» عمر او را همراهى نموده در جواب انصار مى گفت: به خدا سوگند عرب حاضر نيست كه شما را امير خود قرار دهد در حالى كه پيامبرشان از شما نبوده است و آنها مانعى نمى بينند كه اميرشان از كسانى باشد كه پيامبرشان هم از آنها بوده است! چه كسى در خلافت محمد با ما نزاع مى كند در حالى كه ما دوستان و خويشان اوييم؟