فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ١٢٢ - ورود حكمان در موضوعى كه به آنها واگذار نشده بود     
خلع كرد و من هم صاحب او را خلع مى كنم همانطور كه او خلع كرد و صاحب
خود، معاويه را انتخاب مى نمايم زيرا او ولى عثمان بن عفان (رضى اللّه عنه) و خونخواه اوست و از همه سزاوارتر به جانشينى اوست. ابو موسى گفت: حق ندارى چنين كنى. خدا خيرت ندهد نيرنگ كردى، فجور روا داشتى.[١] تو مثل سگى مى مانى كه چه آبش دهند و چه ندهند عطش گونه، له له مى زند. عمرو گفت: تو مثل خرى مى مانى كه اسفار بارش كرده باشند. شريح بن هانى بر عمرو حمله كرد و با تازيانه به صورتش زد و پسر عمرو نيز بر شريح حمله كرد و او را با تازيانه زد. مردم آمدند آنها را مانع شدند. پس از اين جريان، شريح همواره مى گفت: هيچگاه از چيزى به اندازه زدن تازيانه به صورت عمرو، پشيمان نشدم كه چرا با شمشير او را نزدم تا دنيا مى آورد بر سرش آنچه كه بايد مى آورد. اهل شام در جستجوى ابو موسى بر آمدند و او هم مركب خود را سوار شد و به مكه رفت. ابن عباس مى گويد: خداوند رأى ابوموسى را زشت گرداند! من به او هشدار دادم و راه را نشانش دادم اما او در آن انديشه نكرد. ابوموسى مى گفت: ابن عباس مرا از نيرنگ اين فاسق آگاه ساخته بود اما من به او اطمينان كردم و خيال كردم چيزى را بر مصالح امت ترجيح نمى دهد.
عمرو و اهل شام نزد معاويه آمدند و خلافت را به او تبريك گفتند. ابن عباس و شريح بن هانى نزد على(عليه السلام)بازگشتند. از آن پس امام بر وقت نماز صبح به جا مى آورد، در قنوت آن مى گفت: پروردگارا! معاويه، عمرو، ابوالاعور،
[١] اين هم از حكايت صحابه عدول در نزد عامه، پس خود قضاوت كنيد كه چگونه اين صحابى، رفيق صحابى اش را به فجور و نيرنگ بازى وصف مى كند و حال آنكه عامه تمامى اصحاب را متقى و عادل مى دانند.